تبليغاتX
یادداشت روزانه
هنرنمايي....!

عربی نزد منصور خلیفه عباسی رفت و گفت:«هنری دارم که نمایش آن باعث حیرت و شگفتی است.»

خلیفه از او خواست تا هنر خود را نشان دهد.

مرد عرب مقداری سوزن در کف یک دست گرفته و با دست دیگر یکی از آنها را از مسافت چند متری به دیوار زد و سوزن راست به دیوار نشست.

سپس سوزن دیگری را از طرف پهلو به طرف دیوار رها کرد و نوک آن در سوراخ سوزن اولی رفت.آنگاه چند سوزن را به همین ترتیب پرتاب کرد و هر یک از آنها به سوراخ دیگری قرار گرفت.

منصور از هنر نمایی آن مرد تعجب نمود و فرمان داد یکصد دینار به جایزه بدهند و یکصد ضربه شلاق هم به او بزنند.

آن مرد سراپا لرزید و گفت:« ای خلیفه مگر چه گناهی مرتکب شده ام که باید به این کیفر دچار شوم؟»

خلیفه گفت:« یکصد دینار جایزه پاداش هنرنمایی تو و یکصد ضربه شلاق هم برای اینکه وقت ما و عمر خود را برای چیزی که سودی بجایی نمی رساند ضایع ساخته ای.»

+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:34 |
       
بعدش چي؟
 

هنری فورد هر جمعه برای زنش از یک گل فروشی گل می خرید. یک بار از گل فروش پرسید :

 آقای محترم، شما مغازه خوبی دارید.چرا یک شعبه دیگر نمی زنید؟

گل فروش گفت: بعدش چی......آقا؟

فورد گفت: بعد از مدتی نیز چندین شعبه در دیترویت(نام ایالتی در آمریکا) دایر خواهید کرد.

گل فروش گفت: بعدش چی ........آقا؟

فورد گفت: بعد هم در تمام آمریکا.

گل فروش گفت: بعدش چی......آقا؟

فورد با عصبانیت گفت: لعنت بر شیطان بعد می توانی پولدار شوی و در  راحتی باشی.

گل فروش با آرامش گفت: همین حالا هم راحت هستم.

فورد سرش را پایین انداخت و رفت.

 
+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:33 |

روزی نیکیتا خروشچف، نخست وزیر سابق شوروی، از خیاط مخصوصش خواست تا از قواره پارچه ای که آورده بود، برای او یک دست کت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری ابعاد بدن خورشچف گفت که اندازه پارچه کافی نیست.

خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفری که به بلگراد داشت از یک خیاط یوگوسلاو خواست تا برای او یک دست کت و شلوار بدوزد. خیاط بعد از اندازه گیری گفت که پارچه کاملاً اندازه است و او حتی می تواند یک جلیقه اضافی نیز بدوزد.

خروشچف با تعجب از او پرسید که چرا خیاط روس نتوانسته بود کت و شلوار را بدوزد خیاط گفت: قربان شما را در مسکو بزرگتر از آنچه که هستید تصور می کنند!

ما نیز گمان می کنیم از آنچه هستیم بزرگتریم اما وقتی از محل زندگی و کارمان دور می شویم به حد و اندازه واقعی خود پی می بریم.

 
+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:28 |

روزی انیشتین به چارلی چاپلین هنرمند بزرگ گفت :«می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟ این است که همه کس حرف تو را می فهمد!»

چارلی هم خنده ای کرد و گفت:« تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟ این است که هیچکس حرف تو را نمی فهمد!»

 
+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:26 |

برنارد شاو را به مجلس ضیافتی که برای جمع آوری اعانه به نفع بینوایان تشکیل شده بود، دعوت کردند.

برنارد شاو با خانمی بسیار زشت و پیر شروع به رقصیدن کرد.

خانم پیر که بسیار به وجد آمده بود و گفت:«راستی خیلی به من لطف کردید و من از این افتخاری که نصیبم شده است تشکر می کنم.:

برنارد شاو گفت:«چون این مجلس را برای نیکی برپا کرده اند جز این،نیکی دیگری از من ساخته نبود.»

 
+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:24 |

 

تجربه:

دوستی از اسکار وایلد پرسید :« به نظر تو تجربه چیست؟»

اسکار وایلد لبخند مرموزی زد و گفت:«تجربه نامی است که همه ما روی اشتباهات خود می گذاریم.»

+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:23 |

دهقانی در حال بریدن و جمع کردن چوب برای زمستانش بود. چشمش به سرخ پوستی افتاد که از آن حدود می گذشت، و با خودش گفت: بهتر است که از او بپرسم امسال زمستان سرد خواهد شد یا نه، زیرا سرخ پوستان باید این موضوع را خوب بدانند. جلوی سرخ پوست را گرفت و گفت:

-ببینم فکر می کنید زمستان سردی خواهیم داشت؟

-آره زمستان سردی خواهد بود؟

دهقان بار هم به بریدن چوب ادامه داد و برید و برید و برید، تا توده ای از هیزم پشت سرش جمع کرد.

سرخ پوست دوباره رد شد و گفت: زمستان امسال هوا خیلی خیلی سرد خواهد بود.

دهقان دوباره به جمع آوری چوب مشغول شد و مقدار زیادتری جمع کرد.

سرخ پوست بار دیگر از آن حدود رد شد و در جواب دهقان گفت : زمستان امسال، سرمای هوا وحشتناک خواهد بود.

دهقان که دیگر حسابی داغ کرده بود پرسید: تو از کجا می دانی که امسال زمستان هوا آنقدر سرد خواهد شد؟

سرخ پوست با خونسردی جواب داد: ما سرخ پوستان اعتقاد داریم وقتی سفید پوستی برای زمستان چوب جمع کند،زمستان سردی خواهد بود و هر چه بیشتر جمع کند، هوا بیشتر سرد خواهد شد.

 
+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:21 |

بیماری نزد پزشک رفت و گفت: دکتر به دادم برسید. از سردردهای وحشتناک، دارم دیوانه میشم.

دکتر پس از معاینه ای بیمار گفت: نقطه ی درد مربوط به انگشت شست پایتان است اگر خیلی ناراحتید، باید آن را قطع کنیم!

- ولی دکتر، گمان نمی کنید این یک درد معمولیه که با خوردن آسپرین هم رفع می شه؟

مسکن های قوی شاید برای چند دقیقه موثر باشند ولی چاره اساسی درد این است که شست پایتان را قطع کنیم!

بیمار با خودش گفت: این پزشک از طبابت چیزی نمی داند.از این رو به بسیاری از پزشکان شهر نیز مراجعه کرد، که آنها نیز همین جواب را دادند.

بیمار که طاقتش تمام شده بود و دیگر نمیتوانست با آن سر درد زندگی کند، سرانجام رضایت داد که انگشت شست پایش را قطع کنند.

بعد از عمل با خودش گفت: حالا که این طور شد، لااقل یک مقدار به سر و وضعم برسم. بیمار به کفش فروشی رفت و فروشنده از او پرسید:

-ببخشید شست پای شما چاق است یا لاغر؟

-مگر برای انتخاب کفش فرقی هم دارد؟

- البته که دارد اگر شست پایتان چاق باشد و کفش های معمولی بپوشید، به پایتان فشار شدیدی می آورد و به سردردهای وحشتناک دچار می شوید.

 

+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:20 |

در نمایشگاه نقاشی که از آثار پابلو پیکاسو برگزار شده بود یکی از بازدیدکنندگان که طرفدار نقاشی کلاسیک بود نزد این هنرمند معروف رفت و گفت:« استاد من اصلا از آثار کوبیسم چیزی درک نمی کنم !»

پیکاسو با خونسردی پاسخ داد:« شما صدای چهچه پرندگان را می شنوید و لذت می برید، ضرورتی ندارد که حتما بدانید چه می گویند!»

+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 22:19 |
+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 21:49 |