استانبول
به مناسبت سالگرد درگذشت شهريار شعر ايران

فرهنگعامه هر ملتي حاصل تفكر و تجارب نانوشته گذشتگانشان است كه با پيشينهاي نامشخص، سينه به سينه و به طور شفاهي به حيات و تكامل خود ادامه ميدهد و تمامي ابعاد زندگي عامه مردم را اعم از مادي و معنوي در بر ميگيرد.
ازجمله منابعي كه ميتوان براي شناخت فرهنگ عامه اقوام مختلف سود جست، ادبيات (منثور و منظوم) آن قوم است؛ چراكه ادبيات هر سرزميني، آيينه تمامنمايي است كه بوضوح شرايط اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي آن محدوده خاص و ساكنانش را مينماياند.
به تعبيري ديگر تاريخ، فرهنگ و جنبههاي مختلف زندگي هر قومي را ميتوان در ادبيات آن قوم جستجو كرد. همچنان كه دوبانول، ادبيات را بيان حال جامعه ميداند و هنري مورلي نيز ادبيات را زندگينامه ملت معرفي ميكند.
كشور ما ايران، در طول تاريخ ادبي خود، همواره شاهد خلق آثار ارزشمندي بوده كه حامل مطالب مفيدي در حوزه اجتماعي، سياسي و فرهنگي مردم در برهههاي مختلف زماني است و نكته جالب اين آثار از آن جهت است كه مولفان برخي از آنها اگر چه به معناي واقعي، محقق مردمشناس و تاليفاتشان نيز با هدف مردمشناسي نبوده، ولي نوشتههايشان، اطلاعات موثق و ارزندهاي درخصوص فرهنگ عامه اقوام مختلف براي خواننده در بر دارد.
از سوي ديگر، اين گونه آثار براي كشوري مثل ايران كه اقوام و خرده فرهنگهاي بسياري را در خود جاي داده از جايگاه برجستهاي برخوردار است، چراكه ميتوان بازتاب فرهنگ و زندگي هر يك از آنها را در ادبياتشان بوضوح يافت.
يكي از ادبيات مكتوبي كه به علت داشتن ويژگي فولكلوريك، مستعد مطالعات گسترده در زمينه فرهنگ عامه است، منظومه آذري حيدربابايه سلام (1) استاد شهريار (2) است.
سيدمحمدحسين بهجت تبريزي متخلص به شهريار از بزرگان شعر و ادب فارسي و آذري و خالق علي اي هماي رحمت، هذيان دل، افسانه شب، حيدربابايه سلام، سهنديه و دهها سروده نغز و ناب ديگر است؛ ولي منظومه حيدربابايه سلام كه نمادي از عشق شهريار به فرهنگ و مردم آذربايجان است معروفترين و شگفتانگيزترين آنها به شمار ميرود. تا آنجا كه استاد شهريار، شهرت پرآوازه خود را تا حد زيادي مديون اين شاهكار ميداند (3) و در بندي از اين منظومه با شكستهنفسي خاصي ميگويد:
... سنده، ياخشي سيمرغ ائتدين مگسي
سانكي قاناد وئردين يئله، نسيمه
هر طرفدن سس وئرديلر سسيمه
... سيمرغ شد به يمن تو اين ناتوان مگس
گويي نسيم از نفست بال و پر گرفت
پاسخ به نعرههاي خود اين شير نر گرفت (ترجمه: كريم مشروطهچي)
حيدربابايه سلام، مشتمل بر 125 بند و در 2 بخش حيدربابايه سلام اول (76 بند اول) و حيدربابايه سلام دوم (49 بند آخر) به ترتيب در سالهاي 1332 و 1345 سروده شده است.
اين منظومه، خاطرات دوران كودكي شاعر را كه در روستا سپري شده با همان صفاي روستايي و با زباني ساده، رسا و در حد اعجاز بازگو ميكند، بهگونهاي كه به تصديق صاحبنظران، هيچ شاعري در هيچ زباني و زماني، خاطرات دوران كودكي خود را بدين روشني و شيوايي به مسلك نظم نكشيده و با تاكيد بر ويژگيهاي حيات فردي و اجتماعي مردم روستا و فرهنگ و ادب عامه، شاهكاري بدين زيبايي نيافريده است.
در اين منظومه، شهريار با مانوسترين و لطيفترين كلمات و اصطلاحات، كانون گرم خانواده، زندگي ساده و بيتكلف آذربايجان، روح مهماننواز و غريبدوستي، مراسم عروسي و عزا، چاوش و كر وفر زوار كربلا، شبنشينيها، بازيهاي كودكان روستايي، صلح و صفاي حاكم در محيط آرام و دوستداشتني روستا و زيبايي و جلوههاي طبيعت روستايي را به طرز ماهرانهاي به تصوير كشيده است.
در يك كلام، حيدربابا ريشه در حيات آذربايجان دارد و بند بند آن با بند بند پيكر اجتماع، تاريخ و فرهنگ ملت آذربايجان گره خورده و پيوند يافته است و از نظر محتوا، موضوعات ذيل را شامل ميشود:
1- اعتقاد و باورهاي ديني كه ريشه در انتصاب ايشان به خاندان مقدس سادات و رشد در محيطي كاملا مذهبي دارد. وي در اين قلمرو، گاه خاطرات خود را از برگزاري مراسم مذهبي ازجمله بدرقه زائران كربلا، مناجات روحاني روستا و... يادآور ميشود و گاهي با پند و اندرز، مردم را به دوري از وسوسه شيطان فرا ميخواند يا با ابراز نگراني و انتقاد نسبت به كمرنگ شدن جنبههاي مذهبي زندگي مردم، آنها را به تلاش براي احياي ارزشهاي ديني دعوت ميكند:
بند 13: گؤز ياشينا باخان اوًلسا، قان آخماز
انسان اوًلان خنجر بئلينه تاخماز
آمما حئييف كوًر توتدوغون بوراخماز
بهشتيميز جهنم اوًلماقدادير!
ذيحجهميز محرم اوًلماقدادير
ترجمه: بر اشك چشم خلق اگر باشد التفات
رنگين ز خون نميشود اين چهره حيات
خنجر نبندد آن كه اصيل است و پاكذات
ما را بهشت، رنگ جهنم گرفته است
ذيحجهمان هواي محرم گرفته است
2- توصيف خارقالعاده طبيعت و زيباييهاي آن كه محتوا و زيبايي مضاعفي به منظومه بخشيده است.
بند 40: قاري ننه اوزاداندا ايشيني،
گون بولوتدا ايرري تشيني،
قورد قوجاليب، چكديرنده ديشيني...
ترجمه: زال فلك چو قوس قزح آورد پديد
نخ ريسد آفتاب ز ابر و مه سفيد
دندان چو ريخت گرگ ستم پيشه و پليد...
3- تاكيد بر ارزشهاي اخلاقي و مطرح كردن مسائل و معضلات اجتماعي
گوز ياشينا باخان اولسا، قان آخماز
(بر اشك چشم خلق، اگر باشد التفات/ رنگين ز خون نميشود اين چهره حيات) (بند 13)
يا
بند 102: كتدي گلين كيمي دنياني بزهر
ئوز عورتي ياماق ياماقا دوزهر
اينه بزهر خلقي، اوزي لوت گزهر
ايندي دهوار چارشابلاري آلباقدي!
اوشاقلارين قيش پاچاسي چيلپاقدي!
ترجمه: دهقان، چو نوعروس بيارايد اين جهان
زن، وصله روي وصله زند بهر ديهقان
چون سوزن است: لُخت و تنآراي ديگران
چادر شب زنان، همه كهنه است و كمبهاست
هر كودك برهنه، به يك گوشهاي رهاست.
4- آداب و رسوم و فرهنگ عامه مردم آذربايجان كه بيشترين حجم منظومه را به خود اختصاص ميدهد. مواردي همچون مراسم عروسي، نوروز، چهارشنبهسوري، عزاداري حسيني، چاوشخواني، بازيها، ادبيات شفاهي و... .
ازجمله مراسمي كه شاعر با مرور خاطرات كودكياش از آن به شيريني ياد ميكند، برخي از آداب و رسوم جشن عروسي (طوي(4)) است كه آشناي تمامي مردم آذربايجان است.
بند 25: حيدربابا، كندين تويون توتاندا،
قيز گلينلر حنا، پيلته ساتاندا،
بيك، گلينه دامنان آلما آتاندا،
منيم ده او قيزلاروندا گوزوم وار،
عاشيقلارين سازلاريندا سوزوم وار
ترجمه: داماد و رسم عقد كه يك سيب سرخفام
سازد نثار پاي عروس از فراز بام
وان سو، حنا فتيلهفروشانِ خوشخرام
چشمم هنوز، در پي آن نازدانههاست
در ساز «عاشقانِ» تو، از من ترانههاست
شاعر در خصوص رسم آمده در اين بند، اينگونه شرح ميدهد كه دختران جوان و نوعروسان در جشن عروسي، يك دسته فتيله و يك كاسه حنا را كه يكي علامت روشنايي و ديگري علامت شادي بود، در سيني ميگذاشتند و دور ميگرداندند و هريك از مدعوين يك رشته فتيله و مقداري از حنا برميداشت و به جاي آن، پولي در سيني ميگذاشت و در نهايت پولها به عنوان مزد آرايش عروس به مشاطه داده ميشد.
اين رسم، نمونهاي از تعاون، همياري و همكاري حاكم در جوامع سنتي است كه در قالب جشن نمود مييابد. در تمامي جوامع، اين همياريها به بهانههاي مختلفي پا به عرصه ظهور ميگذارد. هر كس به نوعي ياري ميرساند؛ چرا كه ميداند خود نيز روزي به اين همياريها نياز پيدا ميكند. شيوههاي مختلف همياري از ديرباز در جامعه ايران بويژه در روستاها متداول بوده و به گمان تحولات بسيار، هنوز هم در ميان بسياري از اقوام چون لر، عرب، كرد، تركمن، ترك و بلوچ، مساعدت و همياريهاي بسياري تحت عناوين ياوري، دستمردي، شيرواره، همپيماني، بجاري، باجي و منگير وجود دارد.
امروزه نيز در بين آذربايجانيان نمونههاي فراواني از اين همياريها ديده ميشود و حتي گاهي برخي از اين همياريها مكتوب ميشود تا در موقعيت مناسب به تناسب، جبران و اداي دين شود و ظهور اينگونه همياريها و مشاركتها در مراسم ازدواج تاييدكننده اين ادعاست كه «ازدواج به عنوان يك مناسك گذار، داراي كاركرد تقويت كننده حس همبستگي اجتماعي است.»
علاوه بر آن، در اين بند به رسم ديگري كه در گذشته در مراسم عروسي زادگاه شاعر رايج بوده، اشاره شده است. اين رسم با آمدن عروس به خانه داماد انجام ميشد. به اين شكل كه داماد به اتفاق ساقدوش و سولدوش به پشت بام ميرفت و از آنجا سيبي را كه از چند جا تيغش زده بودند، با قوّت تمام، به زير پاي عروس پرتاب ميكرد، بهطوري كه زمين بخورد و داغون شود. فلسفه آن را اينگونه توضيح ميدهند كه سيب علامت «سيري است و داغان شدنش به اين معناست كه سيري را از ميان برداشتيم و هرگز از يكديگر سير نخواهيم شد.»
سيب سيري است، بار نامرديبِه، به دستم بده، اگر مردي
رسم پرتاب كردن سيب، به شكل ديگري نيز مرسوم بوده است. به اين صورت كه داماد از پشت بام، سيب سرخي را در ميان ميهمانان پرتاب ميكرد. هر كس سيب را ميگرفت، انعامي به وي ميدادند و آن را نشانه بختگشايي ميدانستند.
ساقدوشsgh doush //(ساق: راست)+ دوش و سولدوش sol doush //(سؤل: چپ) + دوش، كه در پاراگراف بالا به آن اشاره شد، از عناصر مهم جشن عروسي آذربايجانيهاست. ساقدوش و سولدوش 2تن از نزديكان مجرد (دوست و فاميل) داماد و عروس هستند كه با شروع سور و ساط عروسي، عروس و داماد را در طول مراسم و در تمامي كارها همراهي ميكنند و در شب حنابندان بعد از رد و بدل كردن خنچههاي حنا و در مراسم شمع دادن به دست عروس و داماد، ساقدوش و سولدوش در حالي كه شمع روشني در دستشان است، دوش به دوش عروس و داماد، در سمت راست و چپ آنها ميايستند. امروزه اين مساله نيز مانند بسياري از آداب و رسوم ديگر كمرنگ شده و فقط در مراسم شمع روشن كردن، دختران و پسران مجرد حاضر در جشن عروسي به نوبت، در كنار عروس و داماد ساقدوش و سولدوش ميايستند. علت مجرد بودن افراد انتخابي را شگون داشتن آن براي بختگشايي عنوان ميكنند! البته در برخي مناطق مانند زنجان، يكي را مجرد و ديگري را متاهل انتخاب ميكنند و دليل آن را اينگونه توضيح ميدهند كه عروس و داماد در جشن عروسي شان، در انتهاي مجردي و ابتداي تاهل قرار دارند و عروسي مرحله گذاري است از مجردي به تاهل!
پانوشتها:
1- «حيدربابا» نام كوهي است نزديك «خشكناب» از روستاهاي نزديك «قرهچمن»؛ كه شهريار در آنجا زاده شده و دوران كودكي خود را هم در آنجا گذرانده است. در اين منظومه، كوه حيدربابا مخاطب، سنگصبور و طرف سوال، پاسخگو و خلاصه همراز و همزبان شاعر است.
2- شهريار در سال 1285 ه.ش. در تبريز متولد شد و ايام كودكي خود را كه مصادف با انقلاب مشروطيت بود، در روستاهاي شنگل آوا، قيش قرشاق و خشكناب به سر برد و پس از 83 سال زندگي شاعرانه پر افتخار در 27 شهريور سال 1367 ديده از جهان بست و پيكرش در مقبره الشعراي تبريز به خاك سپرده شد. (سالروز رحلت شهريار شعر ايران با تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي روز ملي شعر و ادب ناميده شده است).
3- اين منظومه علاوه بر شهرت و محبوبيت در ميان آذريزبانان ايران، مرزهاي آذربايجان را در هم شكسته و به دهها زبان ديگر نيز ترجمه شده است و در بيشتر دانشگاههاي جهان ازجمله دانشگاه كلمبيا در ايالات متحده آمريكا مورد بحث رسالات دكتري قرار گرفته است و حتي برخي موسيقدانان همانند هاژاك، آهنگساز معروف ارمنستان آهنگي بر آن ساخته است.
4- طوي (Toy) به معني جشن و سرور است و علاوه بر آذربايجان در بعضي شهرها ازجمله شهرهاي خراسان و نيز تاجيكستان به كار ميرود.
آمنه حسنزاده
پرسش اول !
اگر یک قورباغه تیزهوش وشاد را بردارید
وداخل یک ظرف آب جوش بیندازید
قورباغه چه کار می کند؟
بیرون می پرد!درواقع قورباغه فورا به این
نتیجه می رسد که لذتی در کارنیست وباید برود!
حالا اگر همین قورباغه یا یکی از
فامیلهایش را بردارید وداخل یک ظرف آب
سرد بیندازید وبعد ظرف را روی اجاق
بگذارید وبتدریج به آن حرارت بدهید
قورباغه چه کار می کند؟
استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش می
گوید:ظاهرا آب گرم شده است وتا
چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده
است.
نتیجه اخلاقی داستان!
زندگی به تدریج اتفاق می افتد.ماهم می توانیم مثل قورباغه داستانمان
ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم
وناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است .
همه ما باید نسبت به جریانات زندگی
مان آگاه وبیدار باشیم.
برداشت : سایت میعادگاه
مارسل پروست :
شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد.
بیمار روانی و خلاق؟
نخستین نیوز به نقل از زمانه - نخستینبار این روانکاو ایتالیایی «لومبروس» بود که در سال ۱۸۴۶ رابطه بین نبوغ و بیمارهای روانی را مورد بررسی قرار داد. پس از او «و. لانگهآ آیشباوم »ِ آلمانی به سال ۱۹۲۸ در کتاب یازده جلدی ِ خود به بررسی وجود شیتزوفرنی در «هولدرین»، «وانگوگ» و «نیوتن» و نیز بیماری وسواس در «بتهوون»، «موزارت»، «رامبراند» و «داوینچی» پرداخت.
امروزه پژوهشهای بسیاری از طریق بررسی زندگی روانی نوابغ به عمل میآید. در مجموع میتوان گفت که برخی روانکاوان براین عقیدهاند که نبوغ و بیماریهای روانی بیارتباط با یکدیگر نیستند و انسانهایی که استعداد خلاقیت دارند، آمادگی بیشتری برای درغلطیدن به بیماریهای روانی دارند. حتا این احتمال وجود دارد که دیوانگی روی دیگر سکهی نبوغ باشد.
نابغه کیست؟
مفهوم «نابغه» در غرب در قرن هیجدهم به وجود آمد. تا پیش از آن افرادی که از نظر کارآمدی بسیار زیاد با آحاد دیگر تودههای مردم تفاوت داشتند، اغلب یا مقدس شمرده میشدند و یا قهرمان. امروزه نیز گرچه روانشناسی بسیاری از ناشناختههای روح و روان انسان را شکافته و درنوردیده است، اما هنوز قادر به کشیدن مرز دقیقی بین دیوانه و غیردیوانه نیست.
وجه مشخصهی اصلی نابغه آفرینندگی و نوآوری و نیز قدرت تخیل بسیار قوی است. چرا که او در عرصه کار خود یا حوزههای جدیدی خلق میکند و از این طریق یا به حوزههای موجود کمال میبخشد و یا اساسا حوزه یا حوزههای جدیدی میآفریند. این ویژگی را میتوان در همهی عرصهها اعم از ادبیات و هنر تا سیاست و ورزش بازشناخت.
بنابراین نابغه کسی است که استعداد خلاقیت دارد و برخلاف ِ آدم مستعد تنها در محدودهی آنچه موجود است، نمیماند بلکه حوزههای جدیدی میآفریند و در همین حوزه نیز کاراییهای بیبدیلی از خود بروز میدهد. او از نیرویی مادرزاد و طبیعی برخوردار است که با توسل به آن حاصل کارش بسیار بیشتر از آن چه میشود که تا آن روز موجود بود.
نابغه معمولاً چه از نظر مالی و چه از نظر فرهنگی و آموزش در خانوادهی متوسط به بالا به دنیا آمده و رشد یافته و میان خانواده و اجدادش آدمهای مستعد یافت میشود. نابغه معمولا پس از مرگاش شناخته میشود و شهرت و محبوبیتاش پس از مرگ بیشتر از زمان زندگی اوست.
با تمام این اوصاف نمیتوان به تعریفی یک دست از فرد نابغه دست یافت، چرا که نرمهای زمانه و وابستگی ِ طبقاتی ما در داوریمانِ دربارهی آدم نابغه موثر است. هرقدر هم در تعریف نبوغ و نابغه اختلاف نظر داشته باشیم، معمولا در انتخاب فرد نابغه متوفقالقولیم. نوابغ تنها میان هنرمندان و نویسندگان یافت نمیشوند بلکه در حوزهی علم، سیاست و ورزش نیز نوابغ بسیاری یافت میشود.
برخی بر این نظرند که نوابغ جان سختاند و ناملایمات ِ زندگی را بهتر از بقیه تحمل میکنند. حال آنکه واقعیت درست عکس این را نشان میدهد: نوابغ در برابر ناملایمات بسیار شکنندهاند اما پشتکار و تسلیم نشدن در برابر شکست و شجاعت وادارشان میکند باردیگر برخیزند و کار را از سر بگیرند.
نوابغ بیمار؟
هرکس که به نرمهای اجتماعی از نظر رفتار و گفتار و اندیشه پایبند نباشد، دیوانه یا دستکم نامتعارف خوانده میشود. کافی است تعدادی از شخصیتهای نابغه را همراه با رفتار و گفتارشان پیش چشم بیاوریم تا متوجه شویم که فرد خلاق، دیوانه یا دقیقتر بگوییم: غیرعادی یا نامتعارف است و از نظر روانی نامتعادل. انسانهایی که استعداد خلاقیت دارند، آمادهی لغزیدن از تعادل روانی هستند و اگر عدم تعادل را برابر بیماری بگیریم، جستجو در خصوصیات روانی ِ نوابغ نشان میدهد که نشانههای زیادی دال بر بیماری آنان وجود دارد.
نابغه رفتار و گفتاری بیرون یا فراتر از نرمهای اجتماعی موجود و حاکم دارد، به این معنی که قادر به کنترل عواطف و احساسات خود نبوده و رفتاری بیرون از قاعدهی عقل و منطق از او سرمیزند، ضمن اینکه به پیامدهای احتمالی ِ تلخ این رفتار برای خود یا دیگران نمیاندیشد. رفتاری غریزی و از این منظر کم وبیش کم وبیش کودکانه دارد.
تفاوت بین واقعیت درونی و بیرونی را نمیشناسند. کمتر به اخلاق جاری و ساری در اجتماع پایبند است. از سوی دیگر میتوان نزد نابغه حساسیت زیاد، ناتوانی در تطبیق با محیط ، سودامزاجی، دم دمی مزاجی، زودرنجی و رک بودن آزاردهنده را به راحتی یافت.
او در تواناییهای خویش که نتیجهی نخوتاش است، اغراق میکنند. اغلب آدمی وسواسی و متلونالمزاج است. مالیخولیایی است. ناگهان حس سرخوشی و یا برعکس اندوه به او دست میدهد. ناآرام است. اغلب اندوهگین میشود، گوشهگیری اختیار میکند، نسبت به همه چیز و همه کس بیتفاوت میشود و به سرزنش کردن خود میپردازد.
دچار افسردگیهای پی در پی میشود، نیاز به خواب در او کم است و کماشتها است و فکربه خودکشی از سرش بیرون نمیرود. در میان نوابغ بیشتر این نشانهها را میتوان بین هنرمندان ِ نابغه و بهویژه نزد نویسندگان یافت.
خودکشی بین هنرمندان و به خصوص بین نویسندگان شایعتر است، چرا که نویسنده شخصیت، جهانبینی، حس و اندیشهی شخصیاش را به خوانندگانش عرضه میکند. چنانچه این عرضه با استقبال خواننده مواجه نشود، نگرانی نویسنده از هویت و هستیاش تشدید میشود. شاید هم از این روی باشد که کشش به مواد مخدر بهویژه الکل بین این دسته از نوابغ شایعتر از دیگر نوابغ است، زیرا چنانکه آمد، اینها بیشتر از آدمهای معمولی دچار افسردگی ِ شدید میشوند.
بهطور عام میتوان گفت که وضعیت روحی ـ روانی نوابغ استثنایی و ویژه است و احتمال دارد این اختلالات ِ روانی، موروثی باشد. اما بابد به یاد داشت که همهی بیماران روانی خلاق نیستند و هرکس عجیب و غریب باشد، الزاماً بیمار و یا نابغه نیست.
از زبان خودشان
در انتها بد نیست ببینیم چند نابغه دربارهی نبوغ چه میگویند.
ارسطو: «هیچ نابغهای وجود ندارد مگر با چاشنی اندکی دیوانگی.»
شوپنهاور: «آدم نابغه به دیوانگی نزدیکتر است تا به مردمی با هوش متوسط.» همو: «هر کودکی کم و بیش یک نابغه است و هر نابغهای کم وبیش یک کودک.»
ادگار آلن پو: «دیوانگی و نبوغ دست در دست هم میروند.»
نیچه در نکوهش تودهها: «کجاست آن دیوانگیی که با آن باید تلقیحتان کرد؟»
مارک تواین: «زیباترین رازها این است: نابغه باشی و فقط خودت بدانی.»
پائولو کوئلیو که کتاب هایش از پر فروش ترین کتاب های بیست سال گذشته در تمام جهان بوده است، از پدیده های پایان قرن بیستم به شمار میرود.
پائولو کوئلیو، یکی از پرخواننده ترین ، و تاثیرگذارترین نویسندگان امروز است.
هیئت داوران جایزهی بامبی آلمان، سال 2001برخی او را کیمیاگر واژهها میدانند و برخی دیگر، پدیدهای عامهپسند. اما درهر حال، کوئلیو یکی از تاثیرگذارترین نویسندگان قرن حاضر است. خوانندگان بیشمار او از 150 کشور، فارغ ازفرهنگ و اعتقادات خود، اورا نویسندهی مرجع دوران ما کردهاند. کتابهای اوبه 56 زبان ترجمه شدهاند و جدای ازآن که همواره در فهرست کتابهای پرفروش بودهاند، درتمام طول دوران ظهور او، مورد بحث و جدل اجتماعی و فرهنگی قرار داشتهاند.
افکار، فلسفه و موضوعات مطرح شده درآثار او، بر ذهن میلیونها خوانندهای تاثیر گذاشته است که به دنبال یافتن راه خویش، و روشهای تازه برای درک جهان هستند.
زندگینامه
پائولو کوئلیو در سال 1947، درخانوادهای متوسط به دنیا آمد. پدرش پدرو، مهندس بود و مادرش، لیژیا، خانهدار. درهفت سالگی، به مدرسهی عیسویهای سن ایگناسیو درریودوژانیرو رفت و تعلیمات سخت و خشک مذهبی، تاثیر بدی بر او گذاشت. اما این دوران تاثیر مثبتی هم براو داشت.
در راهروهای خشک مدرسهی مذهبی، آرزوی زندگیاش را یافت: میخواست نویسنده شود. درمسابقهی شعر مدرسه، اولین جایزهی ادبی خود را به دست آورد. مدتی بعد، برای روزنامهی دیواری مدرسهی خواهرش سونیا، مقالهای نوشت که آن مقاله هم جایزه گرفت.
اما والدین پائولو برای آیندهی پسرشان نقشههای دیگری داشتند. میخواستند مهندس شود. پس، سعی کردند شوق نویسندگی را در اواز بین ببرند. اما فشار آنها، و بعد آشنایی پائولو باکتاب مدار راسالسرطان اثر هنری میلر، روح طغیان را در اوبرانگیخت و باعث روی آوردن او به شکستن قواعد خانوادگی شد. پدرش رفتار اورا ناشی ازبحران روانی دانست. همین شد که پائولو تا هفده سالگی، دوبار دربیمارستان روانی بستری شد و بارها تحت درمان الکتروشوک قرار گرفت.
کمی بعد، پائولو با گروه تاتری آشنا شد و همزمان، به روزنامهنگاری روی آورد. ازنظر طبقهی متوسط راحتطلب آن دوران، تاتر سرچشمهی فساد اخلاقی بود. پدر و مادرش که ترسیده بودند، قول خود را شکستند. گفته بودند که دیگر پائولو رابه بیمارستان روانی نمیفرستند، اما برای بار سوم هم او رادر بیمارستان بستری کردند. پائولو، سرگشتهترو آشفتهتراز قبل، از بیمارستان مرخص شد و عمیقا در دنیای درونی خود فرو رفت. خانوادهی نومیدش، نظر روانپزشک دیگری را خواستند. روانپزشک به آنهاگفت که پائولو دیوانه نیست و نباید دربیمارستان روانی بماند. فقط باید یاد بگیرد که چهگونه با زندگی روبهرو شود. پائولو کوئلیو، سی سال پس ازاین تجربه، کتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد رانوشت.
پائولو خود میگوید : ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، درسال 1998 در برزیل منتشر شد. تا ماه سپتامبر، بیشتر 1200 نامهی الکترونیکی و پستی دریافت کردم که تجربههای مشابهی را بیان میکردند. در اکتبر، بعضی از مسایل مورد بحث دراین کتاب ــ افسردگی، حملات هراس، خودکشی ــ در کنفرانسی ملی مورد بحث قرار گرفت. در 22 ژانویهی سال بعد، سناتور ادواردو سوپلیسی، قطعاتی ازکتاب مرا درکنگره خواند و توانست قانونی را به تصویب برساند که ده سال تمام، درکنگره مانده بود: ممنوعیت پذیرش بیرویهی بیماران روانی در بیمارستانها.
پائولو پس ازاین دوران، دوباره به تحصیل روی آورد و به نظر میرسید میخواهد راهی راادامه دهد که پدر و مادرش برایش درنظر گرفتهاند. اما خیلی زود، دانشگاه را رها کرد و دوباره به تاتر روی آورد. این اتفاق در دههی 1960 روی داد، درست زمانی که جنبش هیپی، درسراسر جهان گسترده بود. این موج جدید، در برزیل نیز ریشه دواند و رژیم نظامی برزیل، آن را به شدت سرکوب کرد. پائولو موهایش را بلند میکرد و برای اعلام اعتراض، هرگز کارت شناسایی به همراه خود حمل نمیکرد. شوق نوشتن، اورا به انتشار نشریهای واداشت که تنها دو شماره منتشر شد. در همین هنگام، رائول سیشاس آهنگساز، ازپائولو دعوت کرد تا شعر ترانههای او را بنویسد. اولین صفحهی موسیقی آنهابا موفقیت چشمگیری روبهرو شد و 500000 نسخه از آن به فروش رفت. اولین بار بود که پائولو پول زیادی به دست میآورد. این همکاری تا سال 1976، تا مرگ رائول ادامه یافت. پائولو بیش ازشصت ترانه نوشت و با هم توانستند صحنهی موسیقی راک برزیل را تکان بدهند.
در سال 1973، پائولو و رائول، عضو انجمن دگراندیشی شدند که بر علیه ایدئولوژی سرمایهداری تاسیس شده بود. به دفاع ازحقوق فردی هر شخص پرداختند و حتا برای مدتی، به جادوی سیاه روی آوردند. پائولو تجربهی این دوران رادر کتاب والکیریها به روی کاغذ آورده است.
در این دوران، انتشار «کرینگ ـ ها» راشروع کردند. «کرینگ ـ ها»، مجموعهای از داستانهای مصور آزادیخواهانه بود. دیکتاتوری برزیل، این مجموعه را خرابکارانه دانست و پائولو و رائول را به زندان انداخت. رائول خیلی زود آزاد شد، اما پائولو مدت بیشتری درزندان ماند، زیرا او را مغز متفکر این اعمال آزادیخواهانه میدانستند. مشکلات او به همان جا ختم نشد; دوروز پس ازآزادیاش، دوباره در خیابان بازداشت شد و اورا به شکنجهگاه نظامی بردند. خود پائولو معتقد است که باتظاهر به جنون و اشاره به سابقهی سه بار بستریاش در بیمارستان روانی، ازمرگ نجات یافته است. وقتی شکنجهگران در اتاقش بودند، شروع کرد به خودش را زدن، و سرانجام از شکنجهی اودست کشیدند و آزادش کردند.
این تجربه، اثر عمیقی بر او گذاشت. پائولو دربیست و شش سالگی به این نتیجه رسید که به اندازهی کافی "زندگی" کرده و دیگر میخواهد "طبیعی" باشد. شغلی دریک شرکت تولید موسیقی به نام پلیگرام یافت و همان جا با زنی آشنا شدکه بعد بااو ازدواج کرد.
در سال 1977 به لندن رفتند. پائولو ماشین تایپی خرید و شروع به نوشتن کرد. اما موفقیت چندانی به دست نیاورد. سال بعد به برزیل برگشت و مدیر اجرایی شرکت تولید موسیقی دیگری به نام سیبیسی شد. اما این شغل فقط سه ماه طول کشید. سه ماه بعد، همسرش ازاو جدا شد و از کارش هم اخراجش کردند.
بعد بادوستی قدیمی به نام کریستینا اویتیسیکا آشنا شد. این آشنایی منجر به ازدواج آنهاشد و هنوز باهم زندگی میکنند. این زوج برای ماه عسل به اروپا رفتند و درهمین سفر، ازاردوگاه مرگ داخائو هم بازدید کردند. در داخائو، اشراقی به پائولو دست داد و در حالت اشراق، مردی رادید. دوماه بعد، درکافهای در آمستردام، باهمان مرد ملاقات کرد و زمان درازی با او صحبت کرد. این مرد که پائولو هرگز نامش را نفهمید، به اوگفت دوباره به مذهب خویش برگردد و اگر هم به جادو علاقهمند است، به جادوی سفید روی بیاورد. همچنین به پائولو توصیه کرد جادهی سانتیاگو (یک جادهی زیارتی دوران قرون وسطی) را طی کند.
پائولو، یک سال بعد از این سفر زیارتی، درسال 1987، اولین کتابش خاطرات یک مغ رانوشت. این کتاب به تجربیات پائولو درطول این سفر میپردازد و به اتفاقات خارقالعادهی زیادی اشاره میکند که در زندگی انسانهای عادی رخ میدهد. یک ناشر کوچک برزیلی این کتاب راچاپ کرد و فروش نسبتا خوبی داشت، اما با اقبال کمی ازسوی منتقدان روبهرو شد.
پائولو درسال 1988، کتاب کاملا متفاوتی نوشت: کیمیاگر. این کتاب کاملاً نمادین بود و کلیهی مطالعات یازده سالهی پائولو را دربارهی کیمیاگری، در قالب داستانی استعاری خلاصه میکرد. اول فقط 900 نسخه از این کتاب فروش رفت و ناشر، امتیاز کتاب را به پائولو برگرداند.
پائولو دست ازتعقیب رویایش نکشید. فرصت دوبارهای دست داد: با ناشر بزرگتری به نام روکو آشنا شدکه از کار اوخوشش آمده بود. درسال1990، کتاب بریدا رامنتشر کرد که در آن، دربارهی عطایای هر انسان
صحبت میکرد. این کتاب با استقبال زیادی مواجه شد و باعث شد کیمیاگر و خاطرات یک مغ نیز دوباره مورد توجه قرار بگیرند. درمدت کوتاهی، هرسه کتاب در صدر فهرست کتابهای پرفروش برزیل قرار گرفت. کیمیاگر، رکورد فروش تمام کتابهای تاریخ نشر برزیل راشکست و حتا نامش درکتاب رکوردهای گینس نیز ثبت شد. در سال 2002، معتبرترین نشریهی ادبی پرتغالی به نام ژورنال د لتراس، اعلام کرد که فروش کیمیاگر، ازهر کتاب دیگری در تاریخ زبان پرتغالی بیشتر بوده است.
در ماه مه 1993، انتشارات هارپر کالینز، کیمیاگر رابا تیراژ اولیهی50000 نسخه منتشر کرد. در روز افتتاح این کتاب، مدیر اجرایی انتشارات هارپر کالینز گفت: «پیدا کردن این کتاب، مثل آن بود که آدم صبح زود، وقتی همه خوابند، برخیزد و طلوع خورشید رانگاه کند. کمی دیگر، دیگران هم خورشید راخواهند دید.»
ده سال بعد، درسال 2002، مدیر اجرایی هارپرکالینز به پائولو نوشت: «کیمیاگر به یکی ازمهمترین کتابهای تاریخ نشر ما تبدیل شده است.»
موفقیت کیمیاگر درایالات متحده، آغاز فعالیت بینالمللی پائولو بود. تهیهکنندگان متعددی از هالیوود، علاقهی زیادی به خرید امتیاز ساخت فیلم از روی این کتاب نشان دادند و سرانجام، شرکت برادران وارنر درسال1993، این امتیاز راخرید.
پیش از انتشار کیمیاگر درامریکا، چند ناشر کوچک دراسپانیا و پرتغال، آن را منتشر کرده بودند. اما این کتاب تاسال 1995، در فهرست کتابهای پرفروش اسپانیا قرار نگرفت. هفت سال بعد، درسال 2001، اتحادیهی ناشران اسپانیا اعلام کرد که کیمیاگر ازپرفروشترین کتابهای اسپانیاست.
ناشر اسپانیایی پائولو (پلنتا)، در سال 2002 مجموعهی آثار کوئلیو را منتشر کرد. فروش آثار کوئلیو درپرتغال، بیش ازیک میلیون نسخه بوده است.
در سال 1993، مونیکا آنتونس که از سال 1989، بعد ازخواندن اولین کتاب کوئلیو بااو همکاری میکرد، بنگاه ادبی سنت جوردی را در بارسلون تاسیس کرد تابه نشر کتابهای پائولو نظم ببخشد. در ماه مه همان سال، مونیکا کیمیاگر رابه چندین ناشر بینالمللی معرفی کرد. اولین کسی که این کتاب را پذیرفت، ایوین هاگن، مدیر انتشارات اکس لیبرس از نروژ بود. کمی بعد، آن کاریر، ناشر فرانسوی برای مونیکا نوشت: «این کتاب فوقالعاده است و تمام تلاشم را میکنم تا در فرانسه موفق شود.»
در سپتامبر سال 1993، کیمیاگر درصدر کتابهای پرفروش استرالیا قرار گرفت. در آوریل سال 1994، کیمیاگر درفرانسه منتشر شدو بااستقبال عالی منتقدان و خوانندگان مواجه شد و درفهرست پرفروشها قرار گرفت. کمی بعد، کیمیاگر پرفروشترین کتاب فرانسه شد و تاپنج سال بعد، جای خود را به کتاب دیگری نداد. بعد از موفقیت خارقالعاده در فرانسه، کوئلیو راه موفقیت را درسراسر اروپا پیمود و پدیدهی ادبی پایان قرن بیستم دانسته شد.
از آن هنگام، هریک ازکتابهای پائولو کوئلیو که در فرانسه منتشر شده، بیدرنگ پرفروش شده است. حتا دریک دوره، سه کتاب کوئلیو همزمان در فهرست ده کتاب پرفروش فرانسه قرار داشت.
انتشار کنار رود پیدرا نشستم و گریستم در سال 1994، موفقیت بینالمللی پائولو راتثبیت کرد. دراین کتاب، پائولو دربارهی بخش مادینهی وجودش صحبت کرده است. در سال 1995، کیمیاگر درایتالیا منتشر شد و فروش بینظیری داشت. سال بعد، پائولو دوجایزهی مهم ادبی ایتالیا، جایزهی بهترین کتاب سوپر گرینزا کاور، و جایزهی بینالمللی فلایانو رادریافت کرد.
در سال 1996، انتشارات ابژتیوای برزیل، حق امتیاز کتاب کوه پنجم را خرید و یک میلیون دلار پیشپرداخت داد. این رقم، بالاترین مبلغ پیشپرداختی است که تا کنون به یک نویسندهی برزیلی پرداخت شده است. همان سال، پائولو نشان شوالیهی هنر و ادب رااز دست فیلیپ دوس بلازی، وزیر فرهنگ فرانسه دریافت کرد. دوس بلازی دراین مراسم گفت: «تو کیمیاگر هزاران خوانندهای. کتابهای تومفیدند، زیرا توانایی ما را برای رویا دیدن، و شوق ما را برای جست و جو تحریک میکنند.»
پائولو درسال 1996، به عنوان مشاور ویژهی برنامهی «همگرایی روحانی و گفت و گوی بین فرهنگها» برگزیده شد. همان سال، انتشارات دیوگنس آلمان، کیمیاگر رامنتشر کرد. نسخهی نفیس آن شش سال تمام در فهرست کتابهای پرفروش نشریهی اشپیگل قرار داشت و در سال 2002، تمام رکوردهای فروش آلمان را شکست.
در نمایشگاه بین المللی فرانکفورت سال 1997، ناشران پائولو با همکاری انتشارات دیوگنس و موسسهی سنت جوردی، یک میهمانی به افتخار پائولو کوئلیو برگزار کردند و در آن، انتشار سراسری و بینالمللی کتاب کوه پنجم را اعلام کردند. درماه مارس 1998، نمایشگاه بزرگی در پاریس برگزار شد و کوه پنجم، به زبانهای مختلف، و توسط ناشران کشورهای مختلف، منتشر شد. پائولو هفت ساعت تمام مشغول امضا کردن کتابهایش بود. همان شب، میهمانی بزرگی به افتخار اودر موزهی لوور برگزار شد که مشاهیر سراسر جهان، درآن میهمانی شرکت داشتند.
پائولو در سال 1997 ، کتاب مهمش کتاب راهنمای رزمآور نور را منتشر کرد. این کتاب، مجموعهای ازافکار فلسفی اوست که به کشف رزمآور نور درون هر انسان کمک میکند. این کتاب، تاکنون کتاب مرجع میلیونها خواننده شده است. اول، بومپیانی، ناشر ایتالیایی آن را منتشر کرد که با استقبال زیادی مواجه شد.
در سال 1998، باکتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، به سبک روایی
داستانسرایی بازگشت و مورد استقبال منتقدان ادبی قرار گرفت. در ژانویهی سال 2000، اومبرتو اکو، فیلسوف، نویسنده و منتقد ایتالیایی، درمصاحبهای با نشریهی فوکوس گفت: «من از آخرین رمان کوئلیو خوشم آمد. تاثیر عمیقی بر من گذاشت.» و سینئاد اوکانر، درهفتهنامهی ساندی ایندیپندنت، گفت: «ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد ، شگفتانگیزترین کتابی است که خواندهام.»
پائولو درسال 1998، تور مسافرتی موفقی را پشت سر گذاشت. در بهار به دیدار کشورهای آسیایی رفت و در پائیز، از کشورهای اروپای شرقی دیدن کرد. این سفر از استانبول آغاز و به لاتویا ختم شد.
در ماه مارس سال 1999، نشریهی ادبی لیر، پائولو کوئلیو را دومین نویسندهی پرفروش جهان، درسال 1998 اعلام کرد.
در سال 1999، جایزهی معتبر کریستال را از انجمن جهانی اقتصاد دریافت کرد و داوران اعلام کردند: « پائولو کوئلیو، بااستفاده از کلام، پیوندی میان فرهنگهای متفاوت برقرار کرده، که اورا سزاوار این جایزه میسازد.»
در سال 1999، دولت فرانسه، نشان لژیون دونور را به اواهدا کرد. همان سال، پائولو کوئلیو باکتاب ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد درنمایشگاه کتاب بوئنوس آیرس شرکت کرد. رسانهها شگفتزده شدند، درمیان آن همه نویسندگان برجستهی امریکای لاتین، استقبالی که از پائولو کوئلیو بود، بینظیربود. مطبوعات نوشتند: «مسئولانی که از 25 سال پیش در این نمایشگاه کتاب کار میکردهاند، ادعا میکنند که هرگز چنین استقبالی ندیدهاند، حتا درزمان حیات بورخس. خارق العاده بود.» مردم ازچهار ساعت پیش از شروع مراسم، پشت درهای نمایشگاه تجمع کردند و مسوولان نمایشگاه اجازه دادند که آن روز، نمایشگاه به طوراستثنا چهار ساعت دیرتر تعطیل شود.
در ماه مه 2000، پائولو به ایران سفر کرد. او اولین نویسندهی غیرمسلمانی بود که بعد از انقلاب سال 1357، به ایران سفر میکرد. اواز سوی مرکز بینالمللی گفت و گوی تمدنها، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، و ناشر ایرانیاش (کاروان) دعوت شده بود. پائولو با انتشارات کاروان قرارداد همکاری بست و با توجه به این که ایران معاهدهی بینالمللی کپیرایت را امضا نکرده است، اواولین نویسندهای بود که رسما ازایران حق التالیف دریافت میکرد. پائولو هرگز تصورش را نمیکرد که درایران، باچنین استقبال گرمی روبهرو شود. فرهنگ ایران کاملا با فرهنگ غرب متفاوت بود. هزاران خوانندهی ایرانی در کنفرانسها و مراسم امضای کتاب پائولو کوئلیو در دو شهر تهران و شیراز شرکت کردند.
در ماه سپتامبر همان سال، رمان شیطان و دوشیزه پریم، همزمان در ایتالیا، پرتغال، برزیل و ایران منتشر شد. در همان زمان، پائولو اعلام کرد که ازسال 1996، به همراه همسرش، کریستینا اویتیسیکا، موسسهی پائولو کوئلیو را به منظور حمایت از کودکان بیسرپرست و سالمندان بیخانمان برزیلی، تاسیس کرده است.
کتاب شیطان و دوشیزه پریم در سال 2001 در بسیاری از کشورهای جهان منتشر شدو درسی کشور درصدر کتابهای پرفروش قرار گرفت.در سال 2001، پائولو، جایزهی بامبی، یکی ازمعتبرترین و قدیمیترین جوایز ادبی آلمان رادریافت کرد. ازنظر هیات داوران، ایمان پائولو به این که سرنوشت و سرانجام هر انسان، این است که سرانجام در این دنیای تاریک، به یک رزمآور نور تبدیل شود، پیامی بسیار عمیق و انسانی است.
در اوایل سال 2002، پائولو برای اولین بار به چین سفر کرد و شانگهای،پکن و نانجینگ را دید. در 25 جولای سال 2002، پائولو به عضویت فرهنگستان ادب برزیل انتخاب شد. هدف این فرهنگستان که در ریودوژانیرو مستقر است، حفاظت از فرهنگ و زبان برزیل است. دو روز بعد ازاعلام این انتخاب، پائولو سه هزار نامهی تبریک از سوی خوانندگانش دریافت کرد و مورد توجه تمام مطبوعات کشور قرار گرفت. وقتی از خانهاش بیرون آمد، صدها نفر جلو خانهاش جمع شده بودند و اورا تشویق کردند. هرچند میلیونها خواننده، شیفتهی پائولو هستند، اما اوهمواره مورد انتقاد منتقدان ادبی بوده است. انتخاب او به عضویت فرهنگستان برزیل، در حقیقت نقض نظر این منتقدان بود.
در ماه سپتامبر سال 2002، پائولو به روسیه سفر کرد و به شدت تحتتاثیر قرار گرفت. پنج کتاب او، همزمان در فهرست کتابهای پرفروش قرار داشت. شیطان و دوشیزه پریم، کیمیاگر، کتاب راهنمای رزمآور نور، و کوه پنجم. در مدت دو هفته، بیش از 250000 نسخه از کتابهای او در روسیه به فروش رفت. مدیر کتابفروشی ام.د.کا اعلام کرد: «ما هرگز این همه آدم راندیده بودیم که برای امضا گرفتن از یک نویسنده، جمع شده باشند. ما قبلا مراسم امضای کتاب برای آقای بوریس یلتسین و آقای گورپاچف و حتا آقای پوتین برگزار کرده بودیم، اما با این همه استقبال مواجه نشده بود. باورنکردنی است.»
در اکتبر سال 2002، پائولو جایزهی هنر پلانتاری را از باشگاه بوداپست در فرانکفورت دریافت کرد و بیل کلینتون، پیام تبریکی برای او فرستاد. پائولو همواره از حمایت بیدریغ و گرم ناشرانش برخوردار بوده است. اما موفقیت او به کتابهایش محدود نمیشود. او درزمینههای فرهنگی و اجتماعی دیگر نیز موفق بوده است. کیمیاگر تاکنون توسط دههاگروه تاتر حرفهای در پنج قارهی جهان، به روی صحنه رفته است و سایر آثار وی همچون ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد، کنار رود پیدرا نشستم و گریستم، و شیطان و دوشیزه پریم نیز تاکنون بر صحنهی تاتر موفق بودهاند.
پدیدهی «پائولو کوئلیو» به همین جا ختم نمیشود. وی همواره مورد توجه مطبوعات است و از مصاحبه دریغ ندارد. همچنین، به طور هفتگی، ستونهایی در روزنامههای سراسر جهان مینویسد که بخشی از این ستونها، در کتاب مکتوب گرد آمدهاند.
در ماه مارس 1998، اوشروع به نوشتن مقالات هفتگی در روزنامهی برزیلی «اوگلوبو» کرد. موفقیت این مقالات چنان بود که روزنامههای کشورهای دیگر نیز برای انتشار آنهاعلاقه نشان دادند. تاکنون مقالات او در نشریات «کوریر دلا سرا» (ایتالیا)، «تا نئا» (یونان)، «توهورن» (آلمان)، «آنا» (استونی)، «زویرکیادلو» (لهستان)، «ال اونیورسو» (اکوادور)، «ال ناسیونال» (ونزوئلا)، «ال اسپکتادور» (کلمبیا)، «رفرما» (مکزیک))، «چاینا تایمز» (تایوان)، و «کامیاب و جشن کتاب» (ایران)، منتشر شده است.
یکی از ترانههایی که پائولو کوئلیو سروده است:
من ده هزار سال پیش به دنیا آمدم.
روزی، درخیابان، درشهر،
پیرمردی را دیدم، نشسته برزمین،
کاسهی گدایی درپیش، ویولونی در دست،
رهگذران باز میماندند تا بشنوند،
پیرمرد سکههارا میپذیرفت، سپاس میگفت،
و آهنگی سرمیداد،
و داستانی میسرود،
که کمابیش چنین بود:
من ده هزار سال پیش به دنیا آمدم
و دراین دنیا هیچ چیز نیست
که قبلا نشناخته باشم
|
اوباما: ماتیک زدن به خوک آن را تغییر نمیدهد |
|
|
|
به گزارش "الف" از واشینگتنپست و لوسآنجلستایمز، اظهارات باراک اوباما مبنی بر اینکه ماتیک زدن به خوک آن را تغییر نمیدهد، باعث خشم جمهوریخواهان و به ویژه حامیان سارا پیلین شده است. |
|
زن 59 ساله فرانسوی 3 قلو زاييد |
| 2008/09/10 |
|
|
|
فارس: زن 59 ساله فرانسوي در بيمارستاني در پاريس از طريق عمل سزارين 3 قلو زاييد كه حال همه فرزندان وي خوب است. |
|
|
|
منبع " سایت ایرانتو " |
دسترسی به پایگاههای اطلاعاتی علمی در وب معمولا به روشهای مختلف امکان پذیر است که متداول ترین آنها، خریداری اشتراک به مدت زمان خاص توسط شخص حقیقی یا حقوقی است. کاربران می توانند شخصا با پرداخت اشتراک، از منابع علمی پایگاههای اطلاعاتی استفاده کنند که در این صورت یک شناسه کاربری در اختیار آنها قرار خواهد گرفت یا اینکه از طریق سازمان یا دانشگاهی که مشترک پایگاه است، به جستجوی اطلاعات علمی مورد نیاز خود بپردازند. در ایران، اغلب افراد از طریق دانشگاهها یا با کمک موسساتی نظیر دانشیار یا روزنت، به پایگاههای اطلاعاتی متصل می شوند. حالا چرا اینها را نوشتم؟، برخی از دوستان ایمیل می زنند و اظهار می کنند که نیاز به مقالاتی دارند که در برخی پایگاههای اطلاعاتی دسترسی به این مقالات برایشان ممکن یا مقدور نیست. چاره چیست؟، بهترین راه حلش خرید یک اشتراک سالیانه از این شرکتها و یا استفاده از کتابخانه های مستقر در دانشگاههای کشور مثل دانشگاه تهران یا تربیت مدرس است. اگر می خواهید به راحتی به پایگاههای اطلاعاتی علمی دسترسی داشته باشید بهتر است عضو این کتابخانه ها شوید (حق عضویت این کتابخانه ها هم بسیار کم و مقرون به صرفه است). متاسفانه اطلاع ندارم آیا کتابخانه های عمومی شهرهای ما (حداقل شهرهای بزرگ) این امکان اتصال به پایگاههای اطلاعاتی علمی را دارند یا نه (که من با شناختی که از وضعیت کتابخانه های عمومی شهر تهران دارم، می توانم تقریبا بگویم اکثر این کتابخانه ها حتی به سیستم جستجوی کتاب کتابخانه ملی هم متصل نیستند چه برسد به پایگاههایی نظیر ebscohost یا sciencedirct). اما راه حل دیگری که کاربران از آن استفاده می کنند ( و البته قانونی هم نیست!)؛ استفاده از شناسه ها و رمز عبورهایی است که توسط کاربران دیگر به اشتراک گذاشته می شود. من در وبلاگ قبلی تعدادی از این شناسه ها را معرفی می کردم و بعد از آن وبلاگهای دیگری نیز درست شدند که یوزر و پسوردهای دانشگاهها و پایگاههای علمی را منتشر می کردند. نظیر ستارگان زمینی، این وبلاگ، و وبلاگ پسورد دانشگاهها؛ یکی از بهترین وب سایتهای خارجی موجود در این زمینه xenomed است. کافی است به این وب سایت مراجعه کنید و بعد از تکمیل فرم عضویت در آن، به این قسمت رفته و فرومهای آن را برای یافتن پسورد دانشگاه یا بانک اطلاعاتی یا مجله مورد نظرتان زیرو رو نمایید. معمولا یوزر و پسوردهایی که در این وب سایت قرار داده می شود، معتبر بوده و می توان از آنها استفاده کرد. پسوردهای دانشگاهها، مجلات، بانکهای اطلاعاتی و پایگاههای علمی را می توانید در این فروم بیابید و از طریق آنها به منابع علمی مورد نیاز خود متصل شوید.