تبليغاتX
یادداشت روزانه



یادداشتی اختصاصی از محسن مخلباف

 در حمایت از میرحسین موسوی

 

 

 

                                صفر و صد یا کمی بهتر؟

 

موج سوم: 1- یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی. ما چند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر می‌آمد تازه گواهینامه گرفته، هیجان زده بود و از خوشحالیِ گواهینامه‌ای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش می‌کرد. اما بی‌اعتنا به قوانین، با یک غرور زیاد، به شکل خطرناکی رانندگی می‌کرد که نگو و نبین. مسافرها هم بی‌خبر از خطر، سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که می‌گفت:


من رای نمی‌دهم و برایم فرقی نمی‌کند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را می‌کنم.

در همین لحظه ماشین تصادف کرد و سر من و این خانم به شیشه خورد. و هر دو از درد سرمان را گرفتیم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فریاد زدن، که "اگه می‌دونستم رانندگی بلد نیستی، اصلا سوار ماشین‌ات نمی‌شدم."

من کمی که دردم آرام شد و خون سرم را که پاک کردم، گفتم: خانوم شما که از تجربیات درس می‌گیرین، لطفا در انتخابات شرکت کنین و به کسی که فکر می‌کنین حتی یک کمی بهتره رای بدین، و نذارین ماشین مملکت به دست یک راننده‌ای که ناشیه و تجربه نداره و قوانین رو رعایت نمی‌کنه بیفته، و زندگی من و شما و 70 میلیون ایرونی دیگه رو به خطر بندازه.

2- منتقدین خاتمی صفر و صدی‌ها بودند. آن‌ها که می‌گفتند: چون خاتمی ما را به صد در صد خواسته‌هایمان نرساند، پس به هیچ درد نمی‌خورد.

آن‌ها چون به صدی که می‌خواستند در دوره خاتمی نرسیدند، پس انتخابات را تحریم کردند و به موقعیت صفرِ احمدی‌نژادی در 4 سال گذشته رسیدند.

اکنون دوباره یک فرصت دیگر است که می‌تواند بر تاریخ ایران، حداقل 4 سال، و حداکثر خدا می‌داند تا کی! اثر کند.

آن‌ها که پای صندوق نمی‌روند، سهم خود را از وضعی که بعدا پیش می‌آید، فقط در خیال خود کم می‌کنند. و می‌خواهند اگر دوباره وضع صد در صد مطلوبی پیش نیامد، بگویند: ای بابا! تقصیر ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکردیم. در حالی که شرکت‌نکرده‌ها، نقش بیشتری در انتخاب احمدی‌نژاد داشتند تا شرکت‌کرده‌ها.

احمدی‌نژاد از رای‌هایی که به صندوق ریخته شد، بر سر کار نیامد. او از فرصت رای‌هایی که من و تو به صندوق نریختیم، پیدایش شد.

آمار نشان می‌دهد که ماهایی که در دور دوم قهر کردیم و پای صندوق‌ها نرفتیم، تعدادمان از آن‌ها که به احمدی‌نژاد رای دادند، بیشتر بود.

من خودم وقتی قلم را برداشتم تا این مطلب را بنویسم، فکر منفی همیشگی به سراغم آمد و از خودم پرسیدم: آیا این مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد... مدتی در فکر رفتم. و دوباره دیدم از خودم سوال صفر و صدی کرده‌ام. حداقل خاصیت این مقاله این است که خودم را متعهد به رای دادن می‌کند و حتما، حداقل روی یک نفر از خوانندگان اثر می‌کند. من اگر به همین دو رای هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفی صفر و صد نجات داده‌ام. من به کمی بهتر فکر می‌کنم.

من می‌خواهم اگر این بار هم اتفاق بد قبلی تکرار شد، به وجدان خودم بگویم: من رای خودم را دادم و در وضع پیش‌آمده مقصر نیستم.

می‌گویند ملت‌ها، مثل آدم‌ها، هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند. حداقل می‌شود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است. اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد می‌گیرد.

3- سمیرا فیلمی ساخته است به نام "اسب دو پا". قصه بچه‌ای است که دلش برای یک بچه افلیجی می‌سوزد و آن بچه بی‌پا را بر دوشش سوار می‌کند و هر روز به مدرسه می‌برد. بعد از مدتی، آن بچه‌ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی‌آید و باورش می‌شود که اسب‌سواری حق اوست. و آن کس هم که سواری می‌دهد، با آن که سختی و ذلت می‌کشد، اما کم کم به این وضعیت عادت می‌کند و باور می‌کند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چاره‌ای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب می‌شود.


در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.

4- برای من آقایان موسوی و کروبی هر دو ایده‌آلند. هر دوی آن‌ها را از نزدیک می‌شناسم. با آقای کروبی که سال‌ها در زندان شاه بوده‌ایم. حتی مدت‌ها در یک سلول بوده‌ایم. و روزها و شب‌های فشار و زندان و شکنجه را در رویای روزی که عدالت و آزادی را خواهیم دید، تحمل می‌کردیم.

آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت. امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند. حتما مداخله می‌کرد. من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم.

به دوستی که در مجلس سال‌ها در کنار او بود گفتم: به من بگو آیا او هنوز مرد همان سال‌هاست و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس مجلس شده، فراموش کرده است؟

آن دوست گفت: هنوز همان آدم است. کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد.

من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق بشر که زخم بی‌مرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی می‌یابد. و حیثیت از دست رفته بین‌المللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد.

از طرفی او را تنها و بی‌یاور نمی‌بینم. در کنار او کسانی را می‌بینم که تهران و ایران نیمه‌مدرن امروز، از معماری کلان امثال آن‌ها به وجود آمده است.

کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشیده است. و برای آزادی سیلی خورده است. و خوشبختانه صفر و صدی نمی‌اندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمی‌خواهد مثل احمدی‌نژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناح‌های مختلف مذاکره کند. و مذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است...

5- با مهندس موسوی در سال‌های اول انقلاب آشنا شدم. در آن وقت آقای موسوی نقاشی می‌کرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخست‌وزیری رسید. و با آن‌که بیشتر اهل نظر بود، به قول همسرش، خانم رهنورد، از وقتی نخست‌وزیر شد، روز به روز حکمت عملی‌اش بر حکمت نظری‌اش چربید.

از صمیم قلب می‌گویم: اگر آقای موسوی نبود و حمایت‌هایی که از داشتن یک سینمای ملی و بین‌المللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلندآوازه در سطح جهان نبودیم. مهندس انوار و مهندس بهشتی در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند، اما بدون حمایت همه‌جانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمی‌شد.

موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخست‌وزیر، یک شخصیت ملی است. من در همان سال‌ها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست‌وزیر ارمنی‌ها و اقلیت‌ها هم هستم. من وقتی نخست‌وزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.

از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدی‌نژاد را. در دوره مهندس موسوی یک جنگ تمام‌عیار همه‌جانبه، در وسیع‌ترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبی به یاد دارد که با سیاست‌های اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدی‌نژاد هم نشدیم. در حالی که در 4 سال احمدی‌نژاد، ما نه‌تنها جنگ نداشتیم که بارها و بارها پول بیشتری از فروش نفت به دست آوردیم. اما با این حال با این تورم و گرانی بی‌سابقه روبرو هستیم.

من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد، هم اوضاع اقتصادی و هم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد. و منش او تنش‌های بین‌المللی را تخفیف خواهد داد.

او هم تجربه دراز مدت کار عملی را در مقام یک نخست‌وزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را.

6- بعضی‌ها از صندلی ریاست جمهوری اعتبار می‌گیرند. بعضی‌ها مثل خاتمی به آن اعتبار می‌دهند. و بعضی‌ها وقتی بر این صندلی می‌نشینند هیجان‌زده می‌شوند. مثل آقای احمدی‌نژاد که هنوز هیجان‌زده است. 4 سال است بر این صندلی نشسته هنوز خوشحالی‌اش فروکش نکرده. هنوز شیرینی پیروزی در انتخاباتش را پخش می‌کند. و مدام از معجزه حرف می‌زند. چون فقط باید یک معجزه اتفاق بیفتد تا کسی مثل ایشان روی این صندلی بنشیند.

درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است، اما به آن بی‌میل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمی‌آید. چنان که تا 4 سال بعد، از خودش و از معجزه‌ای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بی‌میلی او به قدرت است. به او رای بدهند، خدمتش را می‌کند. ندهند، مسئولیت را از دوشش برداشته‌اند. و او سرگرم هنرش می‌شود.

7- در اوایل انقلاب او در کار هنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضاهای هنری دل‌خواهش پر می‌زد. و به همین دلیل تا از نخست‌وزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنری‌اش پیوست و یکسره با آنان بود.

اما تا وقتی در پست نخست‌وزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند و به خاطر آن که حالا او در حکومت بود، فاصله می‌گرفتند، تشکر می‌کرد. و می‌گفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است. او می‌گفت هنرمند زبان درد مردم است. و اگر به حکومت نزدیک شود، کم‌کم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن می‌شود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد. و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید. او می‌گفت: هنرمند سخنگوی ملت است، نه سخنگوی حکومت.

اگر خود من در فضای آن‌چنانی آن دوران که شما بهتر از من می‌دانید چه دورانی بود، جانم را کف دستم می‌گذاشتم و عروسی خوبان را می‌ساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار می‌کردند و آقایی که برای ثواب بازجویی به همراه 12 بازجوی دیگر در خیابان فاطمی در ساختمان وزارت کشور مشغول ثواب بازجویی کردن از من می‌شدند و فیلم عروسی خوبان را توقیف می‌کردند، این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان می‌داد و به وزرایش می‌گفت: اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح کنیم، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟

فیلم عروسی خوبان با درد و جرات من ساخته می‌شد، اما اکرانش دیگر به حمایت مهندس موسوی بستگی داشت. او مصداق بارز کسی بود که می‌گوید: من مخالف فکر توام، اما جانم را می‌دهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.

8- می‌گویند مهندس موسوی در دوران نخست‌وزیری‌اش انقلابی بود. معلوم است که بود. مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید، انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابان‌ها ریختند و انقلاب کردند؟ چرا آلزایمر مصلحتی می‌گیریم؟ ما مردم ایران چه خوب و چه بد، در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم. امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله، شبیه 30 سال پیشش باشد؟

مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلی‌ها بهتر است. او امتحان آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی‌اش را در دوران نخست‌وزیری‌اش داده است. فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست. برای ما آزادی‌خواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، می‌گوییم کلک بود، از خودشان است.

و چون ما همیشه صد در صد را می‌خواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است، مدام به وضعیت صفر می‌رسیم. و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار می‌شود. و چون نگاه علمی نداریم، تجربیاتمان را آزمایش نمی‌دانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بد شانسی یا خوش‌شانسی می‌گیریم. اگر انقلاب ایران را آزمایشی می‌گرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی می‌کند، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم.

چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند. هر چند نفر باشند، یکی از آن‌ها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات، مثل یک آزمایش نگاه می‌کند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایش‌هایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمی‌کند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟ و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟

آن‌ها که با انقلاب بدند، طوری غیر علمی از انقلاب حرف می‌زنند که اگر می‌توانستند یک انقلاب دیگر می‌کردند. و برای همین از آزمایش ما نتیجه لازم را نمی‌گیرند و با آن که به آزمایش ما فحش می‌دهند، دنبال تکرار همان آزمایشند. انگار انقلاب نسل ما بد بود ولی انقلاب نسل آن‌ها خوب است.

از طرفی ما ایرانی هستیم. و ما ایرانی‌ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم می‌زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده‌اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟ اما تا حالا چند تا ایرانی را دیده‌اید که خودش را در انقلاب و به‌خصوص جنبه‌های منفی‌اش سهیم بداند؟

برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا می‌خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد، اما با هیچ کسی، دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد، و خیلی هم با تجربه باشد، اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد. و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد.

مگر می‌شود یک شهید آزادی و عدالت را یافت که رییس جمهور ما شود؟

9- نکته دیگر نقش زن ایرانی است که همیشه از معادله سیاست کلان ما حذف شده است. من تصور نمی‌کنم به این زودی‌ها حتی وزیر زن داشته باشیم، چه رسد به این که رییس جمهورمان روزی زن باشد.

متاسفانه این وضعیت در دنیای امروز فراگیر است و خاص ایران تنها نیست. جهان معاصر هنوز مردسالار است. اما در بعضی جاها این مشکل با همسر رییس جمهور حل شده است. در آمریکا که کشوری است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است، مردم به اوباما رای می‌دهند، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوی اول را عهده‌دار می‌شود. در فرانسه همسر رییس جمهور، یک هنرمند است و نقش بانوی اول را در کنار او بازی می‌کند. در کنار مهندس موسوی خوشبختانه زن فرهیخته‌ای به نام زهرا رهنورد حضور دارد که می‌تواند این نقش را عهده‌دار شود.

در قبل از انقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف می‌زدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است و هر روز منتظر خبر دستگیری‌اش بودیم.

بعدها که انقلاب شد من یک روز در آسانسور روزنامه‌ای سوار شدم، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم. و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد. یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید: شما فلانی هستی؟ گفتم: بله. و او هم گفت: من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سال‌هاست منتظر دیدار شما بودم.

وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست‌وزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمی‌دانیم. از بس که عوام‌فریبانه آن را خرج کرده‌اند. اما در آن روزگار ما شیفته آن داستان حضرت علی بودیم که عده‌ای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پاره‌اش بود و می‌گفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد می‌کنید، برای من بی‌ارزش‌تر از این کفش پاره است.

چنین داستان‌هایی و چنین بودنی‌هایی آتش به روح نسل ما می‌زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست‌وزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ، کفش 30 میلیون ایرانی دیگر باید پاره می‌بود، و کسی به فکر نبود.

این‌ها این‌طور می‌زیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند. امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی می‌زند. اما انقلاب با این قصه‌هایش بود که جان نسل مرا به آتش می‌کشید و از داشتن و بودن بی‌نیازمان می‌کرد.

در کنار این سادگی و بی‌میلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی، یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آن‌ها وجود داشت. و همین بود که آن‌ها را متفاوت می‌کرد. و الا خیلی‌ها هستند که ساده‌زیستند، و فقیرانه زندگی می‌کنند، اما روح‌شان از زندگی‌شان فقیرتر است.

مهندس موسوی آن‌قدر هنرمند است که یک پست سیاسی او را از خود بی‌خود نکند. و با آن که مرد است، اما در کنار او زنی است که مدام حقوق زنان را به یاد او می‌آورد.

ما ایرانی‌ها 70 میلیون جمعیت هستیم. نیمی از ما ایرانی‌ها را زنان ایرانی تشکیل می‌دهند. آن‌ها رای می‌دهند. آن‌ها در رنج‌های ما حتی بیش از ما رنج می‌برند. اما هیچ‌گاه در سطح کلان سیاسی، نقشی برای خود نمی‌بینند. برای شرایط کشور ایران، این نقش نمادین بانوی اول ایران، آن هم در کشوری که به نهاد خانواده می‌بالد، یک گام آغازین برای حل مشکل حضور زنان در عرصه سیاسی است. و این فرصتی است که با وجود رهنورد در کنار موسوی می‌تواند ایجاد شود. در دوران قبل دختران آقای هاشمی به‌خصوص فائزه هاشمی این نقش را به شکل دیگری داشت. و خدماتی که فائزه هاشمی برای ورزش زنان انجام داد، بی‌نظیر است. اما چون او هم هنوز شهید نشده کسی نیست تا از او قدرشناسی کند...

10- به مادرم زنگ می‌زنم و می‌پرسم: مادر به کی رای می‌دی؟ می‌گه: مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه‌مون بنایی بود. یکی داشت یک خونه‌ای رو با کلنگ خراب می‌کرد، گفتم: "آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون، درستش کن."

گفت: "خانوم من یک ... ام. کارم خراب کردنه. اگه می‌خوای خونه تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه می‌خوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن."


محسن مخملباف
پنجشنبه 24 /2 /88


+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 3:25 |

 

 

واكنش ها به كناره گيري خاتمي

 

كناره گيري سيدمحمد خاتمي، رئيس جمهوري پيشين ايران از عرصه رقابت هاي انتخاباتي و بيانيه او در اين باره، واكنش هاي متعددي را در ايران برانگيخته است.

آقاي خاتمي شب گذشته در بيانيه اي، ضمن اعلام انصراف خود، خواهان "تغيير سازنده در وضعيت كنوني كشور و در روال مديريت آن" شد.

انصراف آقاي خاتمي پس از آن صورت گرفت كه ميرحسين موسوي، نخست وزير دوران جنگ وارد عرصه انتخابات آتي رياست جمهوري ايران شد.

عباس عبدي، تحليلگر مسايل سياسي به بي بي سي فارسي گفت: "براي ورود آقاي خاتمي به انتخابات، توازن قوا وجود نداشت و ايشان تنها با اتكا به راي مردم نمي توانست وارد كاخ رياست جمهوري شود."

محمدعلي ابطحي، از نزديكان رئيس جمهوري پيشين نيز مي گويد: " آقاي خاتمي زمينه پيروزي را داشت اما با توجه به روحيات خود از عرصه كنار كشيد، چون بقيه اين آمادگي را نداشتند."

آقاي خاتمي در بيانيه خود گفته كه آقاي موسوي براي ايجاد تغيير در شرايط كنوني،شايستگي كافي دارد كه برخي اين را به معناي حمايت تلويحي رئيس جمهوري پيشين ايران از آقاي موسوي دانسته اند.

اين در حالي است كه آقاي ابطحي تاكيد مي كند كه آقاي خاتمي نه به سود آقاي موسوي بلكه به نفع اصلاحات كنار رفته است.

ميرحسين موسوي نيز در روز سه شنبه 27 اسفند ماه در پيامي به آقاي خاتمي گفته است كه او نيز "راه درست را اصلاحات همراه بازگشت به اصول" مي داند. او به نقش دولت آقاي خاتمي و موفقيت هاي آن "از جمله در زمينه انرژي هسته اي، و ارتقاي موقعيت جهاني نظام و كشور" اشاره كرده و از اينكه مخالفان نقش آقاي خاتمي را در "بزنگاهي خطير از انقلاب اسلامي" نمي بينند، ابراز تاسف كرده است.

هنوز گروه ها و احزاب حامي آقاي خاتمي از جمله مجمع روحانيون مبارز و جبهه مشاركت ايران اسلامي، واكنشي به اين تحولات نشان نداده اند. در سايت هاي اينترنتي نزديك به جناح اصلاح طلب از مخالفت مجمع روحانيون مبارز با انصراف آقاي خاتمي خبر داده شده است، هر چند اين مخالفت ها تاثيري در تصميم گيري نهايي رئيس جمهوري پيشين ايران نداشته است.

در همين حال انصراف آقاي خاتمي و حضور آقاي موسوي واكنش هايي را در ميان جناح اصولگرا و سايت هاي اينترنتي اين جناح به دنبال داشته است.

علي لاريجاني، رئيس مجلس شوراي اسلامي در نشست مطبوعاتي امروز خود، حضور ميرحسين موسوي در انتخابات آتي را براي فضاي عمومي كشور مطلوب دانسته است. او گفته است اين حضور به آراستگي فضاي انتخابات كمك مي كند.

محمد نبي حبيبي، دبيركل حزب موتلفه اسلامي از گروه هاي راستگرا در ايران گفته است "اگر طرفداران آقاي خاتمي به مهندس موسوي راي دهند، معلوم خواهد شد گفتمان خاتمي، همان گفتار موسوي است."

عماد افروغ، نماينده اصولگراي دوره هفتم مجلس نيز گفته است انصراف آقاي خاتمي، "باعث شكسته شدن اجماع مبهم و غير شفاف اصولگرايان مي شود و اين اجماع دچار تزلزل مي شود."

برخي تحليلگران بر اين باورند كه احتمالا از اصولگرايان چند نفر ديگر نيز نامزد انتخابات خواهند شد.

اين تحليلگران عمدتا بر اين باور بودند كه در صورت حضور آقاي خاتمي در عرصه انتخابات، اصولگرايان بر روي محمود احمدي نژاد، رئيس جمهوري فعلي اجماع خواهند كرد اما اكنون با انصراف آقاي خاتمي، اين وضع احتمالا دچار تغيير خواهد شد.

قاسم روانبخش، دبير سياسي نشريه پرتو نيز كه از آقاي احمدي نژاد حمايت مي كند، از حضور آقاي موسوي حمايت كرده و گفته است اين حضور مي تواند تنور انتخابات را گرم كند اگرچه او نخواهد توانست راي اصولگرايان را جذب كند.

+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 21:35 |

 

نقل حديثي از پيامبر اكرم (ص) توسط رييس جمهور امريكا

اوباما در مراسم چاشت نيايش ملي امريكا با ذكر روايتي از پيامبر مكرم اسلام گفت:در اسلام حديثي وجود دارد كه مي خوانيم كه "هيچكدام از شما يك مومن حقيقي نيست تا آن روز كه آنچه بر خود آرزو مي داردبراي برادر خود نيز آرزو دارد."

به گزارش «شيعه نيوز »  وبلاگ كاخ سفيد (وابسته به سايت رسمي آن) ، روز پنج شنبه 5 فوريه به سخنراني  باراك حسين اوباما رييس جمهور جديد امريكا پرداخته است.

در اين سخنراني جالب توجه رييس جمهور اوباما در ميان انبوه هزاران نفر كه در مراسم چاشت نيايش ملي (National Prayer Breakfast) در شهر واشنگتن آمريكا گرد آمده بودند گفت : " ايمان هاي متفاوت و مختلف ما به جاي آنكه هر كدام از ما را از يكديگر جدا سازد مي تواند ما را به سوي تغذيه انسانهاي گرسنه ، دلداري و تسكين انسانهاي دردمند و مصيبت زده ، براي برقراري صلح در هر سرزميني كه نزاع در آن درگرفته است و براي دوباره ساختن هر آنچه كه از هم فروپاشيده است و براي بلند كردن هر آنكه در لحظات سخت و دشوار زمين خورده است ، متحد سازد. "

مراسم چاشت نيايش ملي هر ساله در واشنگتن آمريكا در اولين پنج شنبه ماه فوريه برگزار مي شود. اين رويداد از سال 1953 و از زمان رييس جمهور آيزنهاور كه براي اولين بار در چنين مراسمي شركت يافت اتفاق مي افتد. بخش هايي از نيايش اوباما در اين مراسم را در زير مي خوانيم:

  " هيچ شكي وجود ندارد كه در طبيعت ايمان بدين معناست كه برخي عقايد ما هرگز يكي نخواهد بود. ما كتابهاي متفاوتي را پيروي مي كنيم.  احكام و دستورات متفاوتي را به هم چنين. توجيهاتمان و ادراكمان از اينكه هر يك از ما از كجا آمده ايم و به كجا مي رويم با يكديگر متفاوت است و حتي برخي از ما به هيچ ايماني راسخ نيستيم.

 همه ما اين اختلاف ها را مي دانيم. اما در اين ميان يك قانون وجود دارد كه همه اديان الهي را به هم پيوند مي زند.
عيسي مسيح به ما مي گويد كه همسايه خود را همانطور كه خود را مي پسنديد بپسنديد. و آنچه كه براي شما ناگوار و نفرت انگيز است بر هميار و شريك خود روا مدار.

در اسلام حديثي وجود دارد كه مي خوانيم "هيچكدام از شما يك مومن حقيقي نيست تا آن روز كه آنچه بر خود آرزو مي دارد براي برادر خود نيز آرزو دارد."
چنانكه اين روايت در مكاتب بودا و هندو نيز به چشم مي خورد. و اين البته همان قانون طلايي است براي فراخواني به عشق به همنوع، براي درك و فهم يكديگر و براي رفتار بااحترام و بزرگواري با كساني كه لحظات كوتاهي را بر روي اين زمين خاكي با يكديگر به قسمت مي گذاريم."

در اين مسير ، اين ايمان وِِيژه ماست كه ما را به سوي خوبي و نيكويي والاتري رهنمون مي كند و به جاي آنكه ما را از يكديگر جدا سازد ، مي تواند ما را به سوي تغذيه انسانهاي گرسنه ، دلداري و تسكين انسانهاي دردمند و مصيبت زده ، براي برقراري صلح در هر سرزميني كه نزاع در آن درگرفته است و براي دوباره ساختن هر آنچه كه از هم فروپاشيده است و براي بلند كردن هر آنكه در لحظات سخت و دشوار زمين خورده است ، متحد سازد.
 
 هدف ما اين است كه به سوي رهبران و دانش پژوهان در سراسر جهان دست دراز كنيم تا زمينه برقراري يك گفتگوي ثمر بخش را پيرامون اديان و اعتقادات را فراهم آوريم. و البته در اين راه من انتظار ندارم تا  افتراق ها و جدايي ها يك شبه از ميان برداشته شود و باور ندارم كه نظرات و تنشهايي كه براي زمانهاي درازي در ميان بوده است به يكباره محو شوند اما اعتقاد دارم كه اگر بتوانيم به راحتي در يك فضاي باز و با صداقت با يكديگر گفتگو كنيم، آنگاه خراش ها و بريدگي ها و زخم ها آغاز به مرمت و بهبود خواهند كرد و مشاركتي نوين در اين ميان ظهور خواهد نمود.
در جهاني كه هر روز كوچك و كوچكتر مي شود ما مي توانيم آغاز گر نابودي نيروي تعصبات خشك باشيم و فضايي را بسازيم كه در آن صداي شفا بخش فهم و درك متقابل طنين انداز شود.

اين است اميد من. اين است دعاي من.

گفتني است حديث مورد اشاره ي اوباما متعلق به وجود مبارك خاتم النبيين حضرت محمد (صلي الله  عليه واله و سلم) مي باشد كه :«و الذي نفسي بيده لا يؤمن احدكم حتي يحب لاخيه ما يحب لنفسه». 
نهج الفصاحه،حديث 2515 
 

+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 21:33 |

گلايه شديد ميرحسين از خاتمي

يك روز پس از اعلام كانديداتوري خاتمي و اعلام اين نكته از سوي خاتمي كه ميرحسين موسوي در ترديد به سر مي‌برد و به علت همين موضوع نتوانسته به جمع‌بندي برسد، ميرحسين موسوي نامه‌اي گلايه‌آميز براي خاتمي ارسال كرد.

به گزارش خبرگزاري انتخاب، ميرحسين موسوي در اين نامه نسبت به رفتار انتخاباتي خاتمي به شدت گلايه كرده است.
موسوي خطاب به خاتمي مطلبي با اين مضمون نوشته است كه چرا با وجود اينكه به شما احساس تكليف مي كنم اما قصد ندارم به اين زودي اعلام نامزدي كنم و تا ارديبهشت بايد منتظر ماند، در مورد من اينگونه صحبت كرديد و سريعا اعلام حضور كرديد؟


در ادامه خبر سايت تغيير آمده است: اين نامه توسط يكي از معتمدين موسوي در اختيار خاتمي قرار گرفته است.
ميرحسين موسوي و خاتمي يكي دو روز پيش نيز ديداري با هم داشتند. هنوز از سوي سيد محمد خاتمي پاسخي به اين نامه داده نشده است. 


همچنين روزنامه جوان در مطلبي خبري – تحليلي با عنوان" انتقاد شديد ميرحسين از خاتمى" كه امروز آن را منتشر نموده با بيان وجود اختلاف در اردوگاه حاميان خاتمي و موسوي آورده است:


سيد محمد خاتمى عصر روزگذشته از حضور قطعى خود در رقابت هاى انتخاباتى دور دهم خبرداد.اما حتى اين امر نيز مانع از آن نمى شود كه منازعات پنهان حاميان خاتمى و ميرحسين ازاعماق رايزنى هاى پنهان، راهى به سطح پيدا نكند.
نويسنده اين مطلب نمودار شدن اولين رگه جدايى حاميان خاتمي و موسوي را از آن زمان مي داند كه سازمان مجاهدين انقلاب و حزب مشاركت به عنوان اصلى ترين حاميان خاتمى از در نظر گرفتن پست معاون اولى در دولت آتى خاتمى براى ميرحسين سخن به ميان آوردند،سخنى كه گويا چنان ميرحسين را برافروخت كه بلافاصله با گسيل داشتن يكى از معتمدان خود به نزد بزرگان جبهه دوم خرداد به آنان هشدارداده بود،«من طفيلى نيستم كه اين گونه با من برخورد مى شود،من نه عنصر درجه ۲ هستم ونه آدمى كه اجازه بدهم با برگ من بازى شود».


"جوان" همچنين در اين مطلب آورده است: در اين ميان اما واكنش تشكل هاى مزبور در لايه هاى ديگرى از سوى حاميان خاتمى پاسخ داده شد.واكنش اول آن ها اين بود كه در جلسات متعدد با سيد محمد خاتمى ضمن تاكيد بر تعجيل بر اعلام كانديداتورى ،به او خاطرنشان كردند كه ستاد هاى دوم خرداد تنها براى خاتمى فعال خواهند شد و او انتظار آن را نداشته باشد كه مجموعه و سيستم انتخاباتى آنان براى كانديداى ديگرى غير از او فعاليت كنند. واكنش دوم هم اين كه عناصر نزديكى به سازمان مجاهدين انقلاب و حزب مشاركت،مانع از حضور برخى از نزديكان ميرحسين به بنياد باران شده اند. در همين زمينه گفته مى شود در يكى از جلسات اخير بنياد باران از حضور يكى از مشاوران رسانه اى ميرحسين موسوى ممانعت به عمل آمده وبه وى گفته شده است كه «دو جانبه كار كردن » براى آنان قابل پذيرش نيست.
اين روزنامه صبح كشور همچنين اوج اين اختلافات را رويارويى مستقيم ميرحسين با خاتمى دانسته است،مواجهه اى كه روز شنبه ۱۲ بهمن و در جلسه سوم موسوي و خاتمى به وقوع پيوست. موسوى در اين جلسه از طرح موضوع «يا من يا موسوى» انتقاد كرده و گفته است،«من اين حرف را قبول ندارم.ممكن است من بيايم شما هم بيايى،يا نه، شما حضور پيدا نكنيد من هم به تصميم برسم كه نيايم» .


"جوان" در ادامه آورده است:اين جملات ميرحسين اما گويى براى حاميان خاتمى بسيار گران آمد .چرا كه در جلسات درون گروهى خود ضمن بررسى آخرين وضعيت انتخاباتى ،ميرحسين را فردى غير قابل كنترل خوانده و حتى برخى از چهره هاى راديكال با بيان طرح اين تحليل كه «ميرحسين مامور برهم زدن وحدت اصلاح طلبان است» بر رسانه اى كردن اين تحليل تحت عنوان «تعامل ميرحسين با برخى از مقامات»،براى بهم ريختن بازى دوم خرداد تاكيد كردند.
در بخش ديگري از اين مطلب ضمن تاكيد بر جدي بودن ميرحسين براي حضور در انتخابات آمده است:اعلام مسئولان ستاد ميرحسين موسوى و نيز راه اندازى چند سايت ديگر انتخاباتى وى ،حاميان خاتمى را به اين باور رسانده كه ايده محور«ميرحسين- خاتمى» به فرجام خود نزديك شده و موسوى پايان اين بازى را با استقلال خود رقم زده است.


"جوان" در مورد اختلافات حاميان خاتمي و موسوي افزوده است :در اين ميان آخرين اخبار به دست آمده حكايت از آن دارد كه لايه هاى راديكال دوم خرداد ضمن فعال ساختن حلق اتصال خود به اپوزيسيون و رسانه هاى آن براى نقش آفرينى در انتخابات،پيغام هاى تهديد آميز ديگرى را نيز براى ميرحسين ارسال كرده اند مبنى براين كه در صورت ادامه حضور وى در عرصه انتخابات مباحث مربوط به دهه ،۶۰ضعف مديريتى و پشت پرده استعفا هاى مكرر وى را از پرده برون خواهند انداخت.



اين گزارش تحليلي در پايان در 4 محور نتيجه گيرى مي كند كه:


۱ - جبهه دوم خرداد هم اكنون با سه محور روبروست؛محور مستقل ميرحسين كه فاز«تاخيرى»است.محور خاتمى با محوريت شوراى هماهنگى جبهه اصلاحات كه فاز«تعجيلى» بود و محور كروبى كه فاز«حزبى»است.
به نظرمى رسد با توجه به شرايط پيش آمده وبا توجه به خبر ملاقات مشاوران كروبى و ميرحسين ،عملا دوگانه «خاتمى - ميرحسين» به دوگانه«كروبى - ميرحسين» تغيير فاز داده است.حال اين كه كروبى مى آيد يا ميرحسين بطور قطع روزهاى آينده پاسخ آن را مشخص خواهد كرد.


۲ - ميرحسين موسوى برخلاف ادعاى برخى از گروههاى دوم خردادى كه از ترديدهاى وى سخن به ميان مى آورند بسيار جدى تر از دورهاى گذشته به اين دور ازانتخابات رياست جمهورى مى انديشد.نكته جالب و قابل اشاره دراين زمينه اين است كه وى برخلاف دوره هاى گذشته كه از سوى ساير چهره ها دعوت به حضور مى شد اين بار خود بدون آن كه كسى از وى دعوت بعمل آورد، وارد اين عرصه شده است. راه اندازى سايت ها و فعال شدن« جمعيت توحيد و تعاون» نشان دهنده آن است كه وى قصد دارد مستقل و با تشكيلات خود وارد اين عرصه شود.همچنين گردآمدن چهره هايى همچون قربان بهزاديان نژاد، حمزه غالبى، مجتبى اميرى، عباس منوچهرى، محمد باقريان و سيدمحمد رضا و عليرضا بهشتى به دور ميرحسين موسوى، بيانگر به خدمت گرفتن نيروهايى است كه چندان با مرام و منظومه انديشگى دوم خردادى ها ومخصوصا طيف راديكال اين جريان همسويى ندارند.


3 - تاكيد ميرحسين موسوى بر بررسى حضورخود در انتخابات تا ارديبهشت ماه از يك واقعيت پنهان پرده بر مى دارد. او نه به شوراى حكميت مى انديشد ونه به ساير تحركات. جنس تعلل او از واقعيت «انتظار» است.انتظارآخرين روزها و برون افتادن« نام ها» و« اشاره ها».او پخته تر از آن است كه «حال» را بسنجد، او فرآيند را به انتظار نشسته و منتظر است.


۴ - اعلام حضور سيد محمد خاتمى در انتخابات رياست جمهورى قطعا به معناى نيامدن ميرحسين نبوده و با توجه به اخبار پيدا و پنهان بايد درانتظار تشديد منازعات حاميان«خاتمى - ميرحسين» به شكل عريان ترى بود.

+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 21:29 |
اروپاییان به ادامه خشونت در غزه اعتراض کردند

10/01/2009

Protesters gather during a rally against Israeli military action in the Gaza Strip at Hyde Park in London, 10 Jan 2009در تظاهراتی که امروز، شنبه، در شهرهای اروپای غربی برپا شد، ده ها هزار نفر به ادامه خشونت در غزه اعتراض کردند.
در لندن، معترضین در حالی که پرچم های فلسطینی را تکان می داند، خواهان پایان فوری حملات نظامی اسراییل به غزه شدند. تظاهر کنندگان - از جمله مسلمانان بریتانیا و اعضای گروه های سیاسی چپ گرا - بیرق های بزرگی در دست داشتند که حملات را بعنوان جنایتی علیه بشریت محکوم می کرد.
در شهر « دوئیز برگ» در آلمان، حدود ۱۰ هزار نفر در خیابان ها راهپیمایی کردند و خواهان لغو محاصره غزه و پایان فوری خشونت شدند. اعتراض مسالمت آمیز بود، هرچند که چندین تظاهر کننده گلوله های برفی بسوی یک پرچم اسراییل پرت کردند.
گزارش های خبری حاکی است که قرار است روز یکشنبه یک گرهمایی به طرفداری از اسراییل در میدان ترافالگار در لندن برپا شود.
در رویدادی جداگانه، در الجزایر، در یک اطلاعیه دولت گفته می شود در تظاهرات اعتراضی علیه اسراییل در الجزیره در روز جمعه، دست کم ۶۰ نفر زخمی شدند. اطلاعیه وزارت کشور حاکی است زمانی که پلیس با تظاهر کنندگان سنگ پران درگیر شد، حداقل ۴۰ معترض و ۲۳ پلیس زخمی شدند.

+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 6:49 |
گفت‌ و گو با تعدادی از روزنامه‌نگاران و دانشجویان ایرانی پیرامون حرکت منتظرالزیدی، روزنامه‏نگار عراقی:

«ایرانی‌ها لنگه کفش پرت نمی‌کنند»

مریم محمدی

در روزهای پایانی سال ۲۰۰۸ میلادی هستیم. این برنامه‏‏ی «روی خط زمانه» به «لنگه کفش» اختصاص دارد. خبر کوتاه و کامل بود و توضیحات بیشتری هم لازم نداشت. اما انعکاس آن در جهان گوناگون بود؛ مخالفت و موافقت با آن و بیشتر مخالفت با عملی که روزنامه‏نگار عراقی مرتکب شده بود.

اما علی‏رغم تائید، تحسین و تشویق روزنامه‏نگار عراقی که عمدتا از سوی نشریات و رسانه‏های محافظه‏کاران انجام شد؛ در این گزارش خواهید دید که روزنامه‏نگاران ایرانی با وجود همه‏ی فشارهایی که تحمل می‏کنند، هرگز لنگه کفش پرتاب نخواهند کرد؛ نه روزنامه‏نگاران و نه دانشجویان که آن‏ها هم زیر فشارهای غیردمکراتیک قرار دارند.

آقای منتظرالزیدی روزنامه‏نگار است، اما چون صحبت از اعتراض و حرکت اعتراضی است، قبل از روزنامه‏نگاران با دانشجویان صحبت کرده‏ام.

Download it Here!

از خانم بهاره هدایت، سخن‏گوی دانشجویان تحکیم وحدت در تهران، می‏پرسم که آیا او با این شیوه اعتراض روزنامه‏نگار عراقی موافق است؟

قطعاً نه، قطعاً مخالفم.

بنا بر موقعیت ویژه‏ی عراق، موقعیت آقای بوش یا وضعیت آقای منتظرالزیدی که یک خبرنگار است؟

او به عنوان یک خبرنگار به آن‏جا آمده بود، بنابراین وجهه‏اش و این که خاستگاه‏اش کجا بوده است، ایجاب می‏کرد هر اعتراضی که دارد به یک وسیله‏ی دیگری ـ به وسیله‏ی قلم‏اش، رسانه‏ای که در اختیار داردـ بیان می‏کرد.

این نوع ابراز خشم، متعلق به قبایل بدوی هزاران سال پیش است. به نظر من، نه تنها هیچ جای تائید ندارد، بلکه برعکس مایه‏ی سرافکندگی و شرمساری خود او و رسانه‏ای است که از آن‏جا آمده. اصولاً اهل قلم باید نسبت به چنین اتفاقی ابراز شرمساری کنند.

نظر آقای علی افشاری، دانشجوی سابق تحکیم وحدت که سابقه‏ی زندان و اعتراضات مدنی دارد و اینک ساکن امریکا است، را می‏پرسم:

نه، موافق این نوع مخالفت نیستم. خبرنگار می‏توانست آن‏‏جا از تریبون استفاده کند و نظرات انتقادی و اعتراضی‏اش را مستدل مطرح کند. این شیوه به شخصیت و وجهه‏ی مردم عراق لطمه‏ می‏زند و باعث بهانه‏جویی و سوءاستفاده‏ی کسانی می‏شود که معتقد هستند مردم عراق شایستگی و استعداد دمکراسی و برخورداری از آزادی‏ را ندارند.


پرتاب کفش در مقابل سفارت سابق آمریکا در تهران

از آقای افشاری می‏پرسم آیا به خاطر موقعیت ویژه عراق، یا اساساً و همه جا این حرکت غلط است؟

نه، اصولا این حرکت غلط است. بحث بر سر اعتراض و انتقاد او به جورج بوش نیست، به هرحال حق این فرد است و او می‏توانست همه‏ی این حرف‏ها را خیلی صریح در حضور بوش بپرسد و تاثیرگذاری آن بیشتر هم بود.

این حرکت با هرکس بخواهد صورت بگیرد، از نظر من مطرود و محکوم است. منتها جدال و چالش سیاسی که ماورای این مساله وجود دارد، در این ماجرا یارگیری کرده است.

اما بهتر است همه‏ی طرفین ماجرا این شیوه‏ها و روش‏ها را طرد و محکوم کنند. چون این نوع روش‏ها اگر باب شود، آن‏وقت لطمه‏اش را همه خواهند خورد.

بهتر است گروه‏هایی که مخالف حضور امریکا هستند، از ابزارهای سیاسی برای خروج به‏موقع امریکا و در عین حال برخورداری عراق از سطح مطلوب امنیت و آزادی‏های اساسی و رفاه مردم استفاده کنند.

این‏ها نمونه‏ای از برخورد دانشجویان ایرانی در داخل و خارج کشور است. اما آقای منتظرالزیدی روزنامه‏نگار است؛ روزنامه‏نگاران ایرانی در این باره چه می‏اندیشند؟

با خانم بدرالسادات مفیدی، دبیر انجمن صنفی روزنامه‏نگاران صحبت می‏کنم:

شخصاً این حرکت را نمی‏پسندم و معتقد هستم این‌گونه رفتار با حرفه‏ی خبرنگاری به هیچ وجه سازگاری ندارد. چون مهم‏ترین ابزار یک خبرنگار قلم و نوشته‏های اوست که می‏تواند در آن نظر و دیدگاه‏اش را طی تحلیل‏ها و یادداشت‏هایش در اختیار افکار عمومی بگذارد.

متوسل‌شدن به چنین روش‏هایی در شأن یک خبرنگار نیست. هرچند که در مقابل او فردی جنگ‏طلب، دیکتاتور، اشغال‏گر و… قرار داشته باشد. یک خبرنگار مجاز به چنین رفتاری نیست و این کار کاملا برخلاق شئونات حرفه‏ای او است.

نظر آقای محمدرضا تاجیک را در مورد حرکت خبرنگار عراقی می‌پرسم:

فکر می‏کنم که اگر ایشان اعتراض خود را با قلم‏اش در مقابل نیروهای آمریکایی اعلام می‏کرد، بهتر بود.

آیا ویژه‏گی شرایط عراق این حرکت را محکوم می‏کند، یا اساساً این حرکت اشتباه است؟

به‏خصوص حضور آقای جورج بوش، رییس‌جمهور آمریکا در عراق، ایجاب می‏کرد ایشان اعتراض‏اش را با قلم مطرح می‏کرد.


آیا قلم‏به‏دستان موظف هستند همیشه با قلم اعتراض کنند؟

روش‏های دیگری نیز بوده، مثلا ما عکاسان خبری بعضی وقت‏ها می‏توانیم با عدم پوشش خبر، اعتراض خود را منتقل ‏کنیم. چنان‏که در یک عکس معروف هم دیده ‏می‏شود که عکاسان دوربین‏ها را جلوی پای‏شان گذاشته‏اند و وظیفه‏ی عکاسی‏شان را انجام نمی‏دهند.

از آقای شمس‏الواعضین، سردبیر و مدیر چندین نشریه‏ی توقیف شده می‏پرسم، خبرنگاری مانند آقای منتظرالزیدی از جانب رسانه‏ یا نشریه‏‏ی معینی به چنین نشست مهمی فرستاده شده است. وظیفه‏ی مدیر یا سردبیر نشریه در مقابل او چه خواهد بود؟

پاسخ به این سئوال سخت است…. به لحاظ حرفه‏ی ژورنالیستی این عمل غلط است. مثلا اگر خبرنگار لوس‏آنجلس تایمز به عراق می‏آمد و در آن کنفرانس بوش و مالکی شرکت می‏کرد، قطعا این حرکت را انجام نمی‏داد.

اگر سردبیر روزنامه‏‏ای بودم که خبرنگارش به چنین عملی علیه رئیس یک دولت میهمان، با دو مساله مواجه می‏شدم: یکی کار حرفه‏ای و خصلت حرفه‏ای، و دیگری با حس انسانی و احساسات شخص است که با آن هیچ کاری نمی‏توان کرد.

این سوال واقعا سوال مهمی است که در این رابطه یک سردبیر با چنین گزارش‏گر یا خبرنگاری چه باید بکند؟ از یک طرف با کار حرفه‏ای تعارض دارد، از یک طرف دیگر با روح انسانی و احساسات میهن‏پرستانه‏اش، شدیداً در پیوند است.

تاریخ را که می‏خوانیم، می‏بینیم اتفاقاتی نظیر این در فرانسه در ارتباط با دوگل افتاده است، البته نه پرتاب کفش، بلکه پرت کردن خودکار و… بوده. در عصردیگری در ایالات متحده امریکا، در سوابق خانم رابین گاید هست که در ارتباط با نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری امریکا، چنین عکس‏العمل‏هایی بوده و بعضی از روزنامه‏نگارها در مقابل آمار غلطی که این کاندیداها ارائه می‏دادند، عکس‏العمل نشان می‏دادند.

منتها این روش نوینی است که در ادبیات مقاومت یا ادبیات اعتراض مطرح شده که کفش پرتاب کرده است.
در یک جمع‏بندی نهایی، به لحاظ حرفه‏ای کار منتظرالزیدی کار ناپسندیده‏ای بوده، ولی به لحاظ انسانی باید در برابرش موضع قابل درکی اتخاذ کرد. این منصفانه‏ترین قضاوتی است که می‏توان در مورد یک عمل این‏چنینی، کرد.

در هر حال، شما او را بعد از این کار در نشریه‏تان تحمل می‏کردید؟

قطعا، قطعا! او را می‏بخشیدم.

اما یکی از معترض‏ترین روزنامه‏نگاران ایرانی، آقای ابراهیم نبوی، طنزنویس، در این باره چه می‏گوید:

معتقد هستم، اصولا پرتاب لنگه کفش در هر حالتی، در هر کشوری، به وسیله‏ی هر شاغلی، کار غلطی است. به‏خصوص این که خبرنگاری باشد که قرار باشد با قلم بنویسد یا با زبان سوال کند. اگر به جای این کار لنگه کفش پرت کند، احتمالا سرنوشت چندان جالبی در انتظار خود او و جامعه‏اش نخواهد بود.

با توجه به سرنوشتی که برای خبرنگار پیش می‏آید؟ یا اساسا هیچ خبرنگاری در هیچ کجای دنیا نباید این کار را بکند؟

اصولا پرتاب سنگ، لنگه‏ کفش و اشیاء دوروبر به سوی دیگران، یا حتی لگد زدن، گاز گرفتن (خبرنگار نباید گوش مخالف‏اش را گاز بگیرد)، از طرف خبرنگار درست نیست.

ممکن است بگوییم هرکسی می‏تواند این کار را بکند، ولی به نظر من، بهتر است این کار را نکنند. این‌که خبرنگاری به خاطر پرتاب لنگه کفش به جورج بوش یا هر کس دیگری، به عنوان یک الگو شناخته شود، کار چندان جالبی نیست.

البته می‏توان چیزهای دیگر را پرت کرد، آن هم نه به وسیله‏ی خبرنگار، بلکه به وسیله‏ی ورزشکاران مختلف و در میادین ورزشی.

+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 و ساعت 22:56 |
 
خبرنگار عراقي در آستانه نابينايي
2008/12/22

هفته‌نامه انگليسي آبزرور به نقل از پزشك معالج خبرنگار عراقي كه كفش خود را به سوي بوش پرتاب كرد، نوشت كه احتمال دارد وي بر اثر شدت شكنجه‌ها يك چشم خود را از دست بدهد.
به گزارش فارس، هفته‌نامه انگليسي آبزرور به نقل از يكي از افسران پليس كه با "منتظر الزيدي" خبرنگار عراقي در بازداشت‌گاه همراهي مي‌كرد، اعلام كرد كه الزيدي پس از اينكه كفش‌هاي خود را به سوي "جرج‌بوش" رئيس‌جمهور آمريكا پرتاب كرد به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفت.
اين هفته‌نامه همچنين به نقل از شاهدان عيني نوشت كه وي پس از بازداشت به‌شدت مورد شكنجه قرار گرفت و احتمال دارد بر اثر اين شكنجه‌ها بينايي يكي از چشمان خود را از دست بدهد.
اين افسر پليس در تشريح نحوه كتك‌زدن وي گفت: او از همان آغاز بازداشت، به اندازه‌اي كتك خورده بود كه خون از دهانش جاري بود، يكي از محافظان با قنداق تفنگ به پهلوي او مي‌زد اما الزيدي قادر به ديدن نبود و خون از چشمانش سرازير بود.
اين در حالي است كه پزشك وي اعلام كرده كه دست راست وي شكسته است و دلايلي بر خونريزي داخلي وي نيز ديده مي‌شود، پزشك الزيدي همچنين به افسران هشدار داده كه مراقب چشمان او باشند، چون در صورت خونريزي او چشمان خود را از دست خواهد داد.
همچنين هفته‌نامه ساندي‌تايمز نيز با اشاره به اين اتفاق اعلام كرد كه توهين به قرآن مجيد كه از سوي يكي از نظاميان آمريكايي در عراق صورت گرفته بود، عامل اصلي اين اقدام خبرنگار عراقي بود.
برادر الزيدي نيز موضوع تجاوز به يك دختر 14ساله عراقي كه از سوي پنج نظامي آمريكايي در منطقه "محموديه" انجام شد و در سكوت رسانه‌اي حتي نيروهاي آمريكايي حاضر به عذرخواهي در اين مورد نيز نشدند را علت اين اقدام الزيدي اعلام كرده است.
دولت عراق، روز يكشنبه براي نخستين بار پس از گذشت يك هفته از بازداشت اين خبرنگار عراقي، به "عدي" برادرش و نيز "ضياء السعدي" وكيل وي اجازه ملاقات با وي را دادند.
عدي الزيدي برادر خبرنگار عراقي نيز گفت كه برادرش هرگونه عذرخواهي از جرج بوش، رئيس جمهور آمريكا را رد كرد و گفت كه به وسيله "برق" و "سيگار" شكنجه شده است.
عدي پس از ديدار با برادر، وضع جسمي او را بسيار وخيم توصيف كرد و گفت: برادرش مورد شكنجه شديد قرار گرفته است و هيچ جايي از بدنش نيست كه خالي از اثر شكنجه باشد.
وي در عين حال وضعيت روحي وي را بسيار خوب توصيف كرد و گفت: بر خلاف آنچه منابع دولتي عراق پيش از اين گفته‌اند، منتظر از بوش عذرخواهي نكرده و تنها از نوري المالكي، نخست وزير عراق معذرت‌خواهي كرده و گفته كه قصد پرتاب كفش به سمت او را نداشته است.

 

منبع: سایت ایرانتو

+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 2:4 |

خاطرات پرويز مشرف قسمت سوم : تركيه ، سالهاي شكوفايي

پرويز مشرف، رييس جمهور مستعفي پاكستان نزديك به يك دهه بر اين كشور حكومت كرد و چندي پيش، با افزايش فشارها مجبور به استعفاء شد.


بخش سوم اين خاطرات در پي مي آيد:

فصل سوم – تركيه ، سالهاي شكوفايي
دو سال پس از ورود ما به شهر كراچي ، پدرم براي انجام ماموريت كاري به سفارت پاكستان در آنكارا عزيمت نمود.من و برادرانم از اينكه عازم كشور ديگري براي زندگي بوديم بسيار هيجان زده بوديم.اقامت هفت ساله ما در تركيه تاثيرات شگرفي بر جهان بيني من از زندگي و رفتارم بجا نهاد.


تركيه و پاكستان در بسياري از موارد مشابهت زيادي با يكديگر دارند.مهمترين و نخستين وجه اشتراك مسلمان بودن هر دو كشور است.همانگونه كه پاكستان كشور تازه استقلال يافته در سال 1947 بشمار ميرفت ، تركيه جديد نيز بر مبناي عقايد و افكار بنيانگذار اين كشور آتاتورك به وجود آمده بود.با سقوط و فروپاشي امپراطوري عثماني ، آتاتورك با جلوگيري از اضمحلال و تجزيه تركيه اين كشور را نجات داد و به عنوان آتاتورك "پدر تركها" ناميده شد.او بعنوان يك افسر نظامي بعنوان پاشا ناميده ميشد و با توجه به هوش سرشار خود در دوره تعليم توسط آموزگار خود بنام كمال " كامل" ناميده شد و سپس مصطفي كمال بنام آتاتورم معروف گرديد.


بسياري از غذاهاي پاكستاني ريشه تركيه اي دارد.كلمه اردو به معناي ارتش است كه آن نيز ريشه اش به زبان تركي بازميگردد.دو ويژگي ملت تركيه كه با جان و روحم عجين شده است حس وطن پرستي و افتخار به هر آن چه كه دارند ميباشد.ديگري علاقه زياد آنان به پاكستان و مردم كشورم ميباشد.


براي سه پسر بچه سفر به تركيه سفري مملو از خاطرات و شگفتيها بود.ما در آغاز سفر بوسيله كشتي اچ ام اس داركا از بندر كراچي به سمت بندر بصره در عراق عزيمت نموديم.سفر با كشتي برايم نحربه اي منحصر بفرد بود.سپس از بصره به وسيله قطار به طرف آنكارا حركت كرديم.اين سفر سه تا چهار روز به طول انجاميد ولي در مقايسه با قطار پر از محنت و دردي كه در سال 1947 از دهلي به كراچي سوار شده بوديم ، سفري پر از شادي و خوشي بود.


ما به محض ورود به آنكارا خانه اي را انتخاب و بمدت يكسال در آن زندگي كرديم.بعد از آن تا خاتمه ماموريت پدرم سه خانه ديگر را در آنكارا عوض كرديم .در خانه چهارم تا پايان كار پدرم مانديم .اين خانه ها اگر چه متوسط بودند ولي به نسبت خانه دو اتاقه اي كه در كراچي داشتيم بسيار راحت و رفع كننده نيازهاي ما بودند.مادرم بعنوان تايپيست سفارت پاكستان در سفارت مشغول بكار شد.او سرعت بسيار خوبي در تايپ مطالب داشت و يكبار برنده مسابقه سرعت در تايپ گرديد.شايد براي همين است كه ميتواند بسيار خوب بنوازد .او صداي خيلي خوبي هم داشت.پدر و مادرم عاشق موزيك و رقص و بويژه رقص باله بودند .پدرم در رقص مهارت خاصي داشت و در امراسم تاجگذاري ملكه انگليس كه بسياري از كاركنان سفارت در آن شركت كرده بودند پدر و مادرم جايزه نخست رقص را از آن خود نمودند.


طبيعتا ، كاركنان سفارت تمامي تلاش خود را انجام دادند تا اقامت ما در آنكارا با خوشي سپري گردد ، اما مساعدت اساسي و موثر را نزديكان ترك براي ما فراهم آوردند.يكي از برادان مادرم قاضب علام حيدر كه بعدها گوينده اول زبان انگليسي در راديو پاكستان گرديد – در باره او چه ميتوانم بيان كنم؟ يك عاشق واقعي .او همواره عاشق بود و ما هر از گاهي مي شنيديم كه دوباره ازدواج كرده است.همسر اول دايي ما زني بود كه از مادر ترك و از پدر مليت ديگر داشت.برادر او حكمت هند را به مقصد تركيه ترك و در اين كشور رحل اقامت افكند.پدرم تلاش زيادي نمود تا جكمت را بيابد وليكن نتوانست و حتي درج آگهي در روزنامه نيز موفقيتي به همراه نداشت.از قضا تايپيست خانمي بنام مهرشان كه ترك بود و در سفارت پاكستان كار ميكرد حكمت را مي شناخت و به ما اطلاع داد كه حكمت در استانبول بسر مي برد.مهرشان به حكمت تلفن كرد و او براي ديدن ما به آنكارا آمد.او ما را به افراد فاميلش معرفي و اغلب در رفت و آمد با يكديگر بوديم.يكي از بستگان او قدري بي بود كه با خانم ليمان ازدواج كرده بود.او دو فرزند پسر داشت متين و چتين.هنوز با آنها در تماس هستم.


در شش تا هشت ماه نخست اقامت در آنكارا من و برادرم وارد مدرسه شديم.زبان انگليسي را بصورت اوليه آموختيم ولي زبان تركي را بسيار خوب و در حد عالي فرا گرفتيم.اين موضوع به ما كمك كرد تا دوستان ترك خوبي براي خودمان پيدا كنيم.به مرور زمان آنقدر خوب بزبان تركي صحبت مينموديم كه گاها برخي از دوستان ترك نمي توانستند بفهمند كه ما خارجي هستيم.حتي اكنون هم كه به زبان تركي صحبت مي كنم با زبان مترجمان متفاوت است و آنها قادر نيستند اينگونه روان صحبت نمايند.ما نيازمند آموزش زبان انگليسي در دوره متوسطه تحصيلي نيز بوديم بنابر اين والدينم من و برادرم را به مدرسه خصوصي كه توسط خانمي بنام قدرت – قدرت اداره ميشد فرستادند.اين خانم آلماني همسر ترك داشت و نام خود را از فاميلي شوهرش اقتباس كرده بود.او اصرار فراواني بر آموزش رياضيات و جغرافيا داشت و براي همين هنوز هم من و برادرم جاويد مهارت ويژه اي در اين دو درس داريم.خانم قدرت مهارت خوبي براي تفهيم ساده درس رياضيات داشت و از طريق ايجاد رقابت در بين بچه ها اين آموزشها را ارائه مينمود.از اينرو فهم مفاهيم و محاسبات رياضي بر دهن من بخوبي نشست و حتي در كلاس دهم كه در آمريكا تحصيل مينمودم عليرغم پائين بودن همه نمراتم كه بعدا دليل آن را خواهم گفت در درس رياضي نمره بالايي را كسب نمودم.


خانم قدرت به ما جغرافياي جهان را نيز آموخت.او به ما ياد داد كه چگونه نقشه ها را مطالعه كنيم و كشورها ، پايتختها ، اقيانوسها ، رودخانه ها ، صحراها و كوهها را بشناسيم.دانستن اطلاعات جغرافيايي در زمانيكه من ميخواستم به ارتش پاكستان ملحق گردم بسيار كارساز بود.مدرسه خانم قدرت مختلط بود و دختران خارجي نيز در اين كلاسها حضور داشتند .من و برادرم از اينكه با آنها باشيم خحالت مي كشيديم و شرم و حياي زيادي داشتيم و هنگاميكه آنها ما را به خانه و مهمانيهاي خود دعوت ميكردند با احساس ناشيانه اي برخورد ميكرديم و اين مسئله موجب توجه بيشتر آنان به ما شده بود.دختران ده ساله رشد بيشتري نسبت به همسالان پسر داشتند.


در تركيه كه بودم علاقه وافر خود را به ورزش احساس و بنابر اين در رشته هاي ورزشي ژيمناستيك و واليبال و بدمينتون فعاليت مينمودم.بدمينتون اصالتا ورزش تركي نيست اما در سفارت ما اين بازي انجام ميشد.ملت تركيه عاشق بازي فوتبال است.ما همانند ديگر كودكان بازي هفت سنگ انجام ميداديم ولي مادرم مخالف اين بازي ما بود.


در زمستان وقتي اين بازي را انجام ميدايم دستهايمان از شدت سرما ترك هاي بدي ميخورد و مادرمان متوجه موضوع ميشد و من براي اينكه مادرم متوجه نشود سنگها را در جورابهايم مخفي ميكردم.من از اوان كودكي در درسهايم موفق بودم اما نه به اندازه برادر بزرگم جاويد.اگر كسي آثار مارك توين را مطالعه كرده باشد ميتواند بفهمد من همانند تام ساير بودم ولي بر خلاف اين شخصيت داستاني با علاقه به مدرسه نيز ميرفتم.


سفارت لبنان روبروي منزل ما قرار داشت .در داخل باغچه سفارت درختان ميوه فراواني بود و من متوجه شده بودم كه نگهبان سفارت لبنان يك بار در مسيري كوتاه ميرود و بازميگردد و يكبار در مسيري طولاني تر و من هر گاه او مسير طولاني تر را مي پيمود به باغچه سفارت ميرفتم و ميوه هاي آن را ميخوردم.من در اين دوران كودكي خيلي شلوغ و پر جنب و جوش بودم و اغلب كارهايي را انجام ميدادم كه بقيه بچه ها از انجام آن هراس داشتند.مادرم از شيطنت هاي من ناراحت ميشد و وقتي دوستانم براي بودن با من به خانه ما مي آمدند به آنها مي گفت گم شويد و بگذاريد تا فرزندم درس بخواند.من از اين رفتار مادرم ناراحت ميشدم ولي كاري نمي توانستم انجام دهم وفقط دنبال فرصت مناسب مي گشتم و وقتي مادرم متوجه من نبود از خانه بيرون ميزدم تا با دوستانم باشم.


يكي ديگر از كارهايي كه مادرم اصلا دوست نداشت من انجام دهم همراهي با پدر براي رفتن به شكار مرغابي بود.كاركنان سفارت در آن زمان بصورت گروهي به درياچه بنام گل باشي كه خارج از آنكارا بود ميرفتند و به شكار مرغابي دست ميزدند.هيجان آورترين كار اين بود كه براي شكار بايد آهسته و بيصدا حركت ميكرديم و من هنگاميكه اجازه يافتم تا اولين مرتبه به سمت مرغابيها شليك كنم بسيار دوق رده بودم.هيچگاه اولين شكار موفقم را فراموش نمي كنم كه توانستم يك مرغابي را روي آب مورد هدف قرار دهم هر چند هرگز موفق نشدم وقتي آنها پرواز ميكردند آنها را شكار كنم.
ما همانند بچه هاي ديگر در همه جاي دنيا گاهي بازي دزد و پليس ميكرديم و يا دو گروه ميشديم و به هم حمله ميكرديم.اين جنگها واقعي نبود و هر گروه پرچم مخصوصي براي خودش داشت.


بياد دارم كه در آن زمان نيز در برنامه ريزي براي تهاجم و حمله به گروه مقابل از مهارت خوبي برخوردار بودم.اغلب پرچم آنها را از دستشان در مي آورديم و به بالاي تپه اي ميرفتيم و اين به معناي پيروزي ما و شكست آنان تلقي ميگرديد.در آن ايام چون به بازيهاي بيرون عادت كرده بودم در خانه نشستن برايم همانند عذابي دردناك برايم جلوه مينمود.من انرژي زيادي داشتم و بايد آن را بشكلي ميسوزاندم و من به هر ترتيبي بود از خانه خارج ميشدم تا بازي كنم .در آن روزها تلويزيون وجود نداشت تا بچه ها را همانند سيب زميني بي خاصيت و تنبل كند.


برادرم جاويد عاشق كتاب بود و در مقابل من تنها وقتي به مطالعه كتاب مي پرداختم كه مجبور بودم.ما عضو كتابخانه شوراي فرهنگي بريتانيا در تركيه شديم و هر كدام دو كتاب را بعنوان سهميه ميتوانستيم در هر هفته از اين كتابخانه تحويل بگيريم.جاويد كتابهاي خودش را در همان دو روز نخست تمام ميكرد و بعد هم كتابهاي مرا ميگرفت و ميخواند.او بعد از اتمام كتابها هميشه اصرار ميكرد كه به كتابخانه برويم و چهار كتاب جديد بگيريم ولي من كه بيشتر اوقات درطول هفته فقط يك كتاب ميخواندم تمايل داشتم يك كتاب از كتابخانه به امانت بگيرم كه اين مسئله موجب رنجش جاويد ميشد و منجر به مشاجره ما ميشد.


ما خدمتكار تركي به نام فاطمه داشتيم و ما او را به احترام سن زيادي كه داشت فاطمه خانوم صدا ميزديم.او بسيار ساده و زود باور ولي در عين حال بسيار زحمتكش و كوشا بود.به او مي گفتيم كه زمين صاف است و پاكستان در لبه اين زمين قرار گرفته است و وقتي از لبه به پائين نگاه مي كنيم بهشت را ميتوانيم ببينيم.مطمئن نيستم او حرفهاي ما را باور ميكرد و يا دوست داشت شادي كودكانه ما را به هم نزند و وانمود ميكرد كه حرفهاي ما را باور كرده است.او هميشه به ما مي گفت دوست دارد با ما به پاكستان برود تا بتواند از روي لبه بهشت را نگاه كند.


دو وابسته نظامي در سفارت پاكستان كار ميكردند.مصطفي و اسماعيل كه لباسهاي جذاب نظامي آنها مرا به كار در ارتش علاقمند نمود.اما مردي كه تاثير زيادي بر من گذاشت حميد دستيار دو وابسته نظامي بود.او افسري با رتبه پائين نظامي ، خوش اندام و با هوش از منطقه كشمير بود.او به خانواده ما علاقه زيادي نشان ميداد و من و جاويد را به گردش مي برد.حميد بازيهاي زيادي بلد بود و بسياري از آنها را به ما آموزش ميداد.او بود كه عملا به من واليبال و بدمينتون را خوب آموزش داد.روبروي سفارت ما در آنسوي خيابان ژنرال بازنشسته تركي زندگي مينمود كه به حرفه صنعتگري روي آورده بود و وضع مالي بسيار خوبي نيز داشت.


او يك دختر زيبا به نام ريان داشت كه وقت شوهر كردنش بود.پنجره اتاق حميد دقيقا روبروي پنجره خانه آنها قرار داشت.يك روز ژنرال بازنشسته حميد را براي صرف چايي به منزل دعوت نمود و در آن روز به حميد پيشنهاد نمود تا او با دخترش ازدواج نمايد.حميد پيشنهاد او را پذيرفت.خبر ازدواج آنها مثل توپ در همه جا تركيد.وقتي حميد به پاكستان بازگشت همسرش ريان نيز با او به پاكستان رفت.


حميد بعد از بازنشستگي به كارهاي تجاري روي آورد و اتفاقا در اين كار بسيار موفق بود.متاسفانه او بر اثر سكته قلبي سالها پيش درگذشت.وقتي كه من رئيس جمهور پاكستان شدم و براي انجام سفري رسمي به لندن عزيمت كرده بودم همسر حميد را در لندن ديدم.


علاقمندي من به داشتن سگ از تركيه آغاز شد.ما سگ قهوه اي زيبايي به نام ويسكي داشتيم كه روزي بر اثر تصادف با اتومبيلي در جاده از بين رفت ولي علاقه به داشتن سگ را در وجودم ايجاد نمود.من سگهاي كوچك را ترجيح ميدادم.اين مسئله دوستان مرا متعجب ميكرد چرا كه آنها فكر ميكردند يك فرمانده بايد سگي به اندازه يك ببر داشته باشد.


هفت سال زندگي ما در تركيه همانند يك چشم به هم زدني سپري شد .ما با اندوه بسيار با دوستان و افراد فاميل و كشوري كه با آن خو گرفته بوديم خداحافظي ميكرديم.ما همه به سختي گريستيم.اين سالها بهترين و بياد ماندني ترين سالهاي عمرم بودند.مسير بازگشت نيز براي ما ككلو از هيجان بود چرا كه پدرم با اتومبيل خود رانندگي مينمود.ما از تركيه به سوريه رفتيم و از آنجا وارد لبنان و سپس اردن و عراق شديم و نهايتا وارد بصره شديم.در آنجا اتومبيل ما را سوار بر كشتي نمودند و همانند زماني كه سفر را آغاز كرده بوديم از بصره تا بندر كراچي را با كشتي طي نموديم

خاطرات پرويز مشرف قسمت چهارم : وقتي كه عاشق شدم

پرويز مشرف، رييس جمهور مستعفي پاكستان نزديك به يك دهه بر اين كشور حكومت كرد و چندي پيش، با افزايش فشارها مجبور به استعفاء شد.

بخش چهارم اين خاطرات در پي مي آيد:

فصل چهارم – خانه 
در اكتبر سال 1956 زمانيكه من سيزده ساله بودم ما وارد كراچي شديم.آرامش زندگي در كراچي ناراحتي و دردهاي هاي ناشي از دور شدن از تركيه و دوستان و اشنايان را از من دور مينمود.مراجعت به خانه جذابيت خاصي داشت.هر چند كه طي هفت سال دوري ما از خانه ، بندر كراچي تبديل به شهري بزرگ و پر ازدحام گرديده بود.


پدرم گزارش كار خود را تحويل وزارت خارجه داد.محل كار پدرم هنوز در قصر موهاتا قرار داشت.طي زمان كوتاهي ما خانه اي را در بلوك سوم محله ناظم آباد گرفتيم.اين محله يكي از مناطقي بود كه براي اسكان ميليونها پناهجويي كه از هند گريخته و خواهان زندگي در پاكستان بودند ساخته شده بود.طراحي مهندسي و خيابان كشي اين مناطق خوب طراحي شده بود و جاده ها و بلوارهاي زيبايي در آنها ايجاد گرديده بود.اغلب كساني كه در محله ما زندگي ميكردند متعلق به طبقه متوسط و يا فقيرتر جامعه بودند.ما از معدود خانواده هايي بوديم كه اتومبيل داشتيم.


مادرم بعد از مدت كوتاهي شغل جديدي پيدا نمود.والدينم روابط دوستانه اي با يك زوج هلندي به نام آقا و خانم برينك ايجاد نموده بودند.آقاي برينك مدير روابط عمومي كارخانه فليپس در منطقه صنعتي سايت بود و مادرم بعنوان منشي براي او كار ميكرد.او حقوق خوبي به مادرم پرداخت مينمود.از مزاياي كار كردن مادرم در اين كارخانه اين بود كه او توانست راديوي فليپسي را با تخفيف خريداري نمايد.مادرم سالهاي متمادي در آن كارخانه فعاليت نمود.بعد از چند سال من و خانواده برينك بمدت سه روز به هلند سفر نمودم.


پائيز همان سال ، جاويد و من امتحان ورودي سال تحصيلي هشتم و نهم را در همان مدرسه پاتريك كه سالها پيش به آنجا ميرفتيم داديم.هر دوي ما امتحان زبان اردو را با توجه به اينكه اين زبان را در تركيه نياموخته بوديم بسيار بد داديم.جاويد بخاطر اينكه در ديگر دروس نمرات عالي كسب نموده بود با ترفندي براي حضور در آن مقطع پذيرفته شد ولي من ناچار شدم بصورت موقت به مدرسه ماري كالوكو بروم.والدينم بي درنگ تمامي تلاش خود را بكار بستند تا سطح زبان اردو ما را ارتقا دهند.علاوه بر اينكه زبان اردو زبان مادري من محسوب ميشد والدينم معلم خصوصي نيز برايم گرفتند و من موفق شدم بعد از سه تا چهار ماه آن چنان در زبان اردو مهارت پيدا نمايم كه براحتي پس از گذراندن امتحانات ورودي وارد مدرسه پاتريك شدم.برادر كوچكترم نويد نيز بعدها در سال 1957 در كلاس ششم وارد مدرسه پاتريك شد.او از لحاظ تحصيلي متوسط بود و همواره نمرات متوسطي ميگرفت.


در آنكارا ما براي رفتن به مدرسه از ميان مزارع زيبايي مي گذشتيم.اكا در كراچي اينگونه نبود و ما مجبور بوديم مسافت بيشتري را براي رفتن به مدرسه پياده روي كنيم و مسير خانه تا مدرسه نيز اصلا زيبايي نداشت و كسالت آور مينمود.گاهي نيز پدرم ما را با اتومبيلش به مدرسه ميبرد و اغلب  براي رفتن به مدرسه سوار اتوبوس ميشديم.اين اتوبوسها مملو از جمعيت بود و جاي خالي نداشت.در راه بازگشت از مدرسه به خانه تا كنار سينما رگال ميرفتيم ، اتوبوس كه از آنجا عبور ميكرد به دنبال آن مي دويديم و در حال حركت اتوبوس سوار آن ميشديم.اين كار را مديون تمرينات ژيمناستيك بوديم چرا كه ديگر هم سن و سالان ما توان انجام چنين كار خطرناكي را نداشتند.عليرغم همه اين كارها و هواي پر از رطوبت و گرم كراچي ما به زحمت پس از نيم ساعت به خانه ميرسيديم.


محله ناظم آباد محل سختي براي زندگي بود و بنظرم با گذشت ايام سخت تر نيز ميشد.محله اي پر از افراد شرور و خطرناك كه در گوشه و كنار باندهايي ايجاد كرده بودندونيازي نيست كه بگويم خود من شرور بودم و در واقع يكي از شرورترين آنها بودم.


بادبادك بازي يكي از ورزشهاي مورد علاقه مردم پاكستان به حساب مي آيد و با شيوه هاي متفاوتي اجرا ميگردد.در افغانستان نيز اين بازي رواج زيادي دارد و بچه ها نخ را آغشته به چسب و خرده شيشه مي كنند و بدين ترتيب جنگ بادبادكها شكل ميگيرد.نحوه كار بدين شكل است كه وقتي نخ آغشته به شيشه با بادبادك حريف برخورد مي كند ، نفر مهاجم قادر خواهد بود با كشيدن ناگهاني نخ خود ، نخ و يا يادبادك حريف را بريده و او را شكست دهد.البته اين نخ چون حاوي شيشه هاي ريز است هنگام باز شدن اغلب موجب بريده شدن دست بچه ها ميشود و گاها اين بريدگيها بصورت خطرناكي هم در مي آيد.دردناك تر از اين بريدگيها اينست كه بادبادك رها شده به دست كودك ديگري بيفتد .


اخيرا رمان تازه اي بنام "بادبادك باز" توسط يك نويسنده آمريكايي در باره افغانستان منتشر و اين نويسنده به خوبي چگونگي اجراي اين سنت ديرين را به تصوير كشيده است.تجربه شخصي من در اين مورد حاوي كليدي ترين لحظات اين داستان ميباشد.در محله ما پسر قلدري بود كه به سراغ بچه هايي ميرفت كه بادبادك آزاد شده را مي گرفتند و از آنها ميخواست كه اين بادبادك ها را به او بدهند و اگر آنها اينكار را نميكردند ميدانيد كه چه ميشد؟ بسياري از روي ترس تسليم زورگويي او ميشدند.روزي برادر بزرگترم بادبادك رها شده اي را گرفت و متعاقبا اين پسر زورگو به همراه دو نفر ديگر جلوي ما را گرفتند و با ناسزا خواستند كه بادبادك را به آنها بدهيم.من دست برادرم را گرفتم و گفتم چرا بايد اين را به تو بدهيم ؟ و بي درنگ و بدون مكث مشت محكمي را به روي صورتش حواله كردم .دعواي مفصلي شد و من واقعا كنك بدي به او زدم.بعد از اين جريان مردم محله به من بوكسور مي گفتند.درسي كه من از اين مبارزه آموختم اينست كه اگر حريفي را به مبارزه طلبيدي تنها رمز كار اينست كه براي لحظاتي در مبارزه استقامت كنيد ، اگر چنين كنيد ترس در شما خواهد مرد .اين درس زندگي بعدها به من در ارتقاء به مناصب نظامي بسيار كمك نمود.


مدرسه پاتريك را با خاطرات زيادي به خاطر دارم.در آنجا خيلي چيزها آموختم كه در كتابهاي درسي نبود.گرچه گاها به خاطر شلوغ كاريم توسط يكي از معلمان مدرسه آقاي دليما تنبيه مي شدم.بنظرم معامان مدرسه دائما رفتار من و برادرم را با هم مقايسه ميكردند و نتيجه هر چه بود قطعا به ضرر من تمام ميشد چرا كه او هم درسش عالي بود و هم منضبط بود.گاهي به خاطر شلوغ بودن مجبورم ميكردن تا در گوشه كلاس روي يك پا بايستم و گاهي هم مرا از كلاس بيرون ميكردند.يكبار كه بعنوان جريمه بيرون از كلاس ايستاده بودم پدرم را ديدم كه براي ديدار با مدير مدرسه وارد مدرسه شده است و من خودم را گوشه اي پنهان نمودم تا او مرا نبيند.مجازاتي كه خوب بيادم مانده است اين بود كه يكبار وقتي در حال پرتاب گچ به يكي از بچه ها بودم آقاي تاد (يكي از معلمان) مرا ديد و با چوبدستي خود شش مرتبه محكم به پشتم كوبيد.پشتم سوزش زيادي پيدا كرده بود و مي سوخت.وقتي به عنوان رئيس جمهور پاكستان براي اجراي مراسم بازگشايي مدارس به مدرسه سابقم پاتريك قدم گذاشتم در حين سخنراني قصه كتك و تنبيه آقاي تاد را براي بچه ها بازگو كردم.در همين موقع يكي از دوستان خطاب به آقاي تاد كه اتفاقا هنوز در همين مراسم حضور داشت گفت " استاد ميدانستيد كه در آن روز رئيس جمهور پاكستان را كتك ميزديد"؟ همه خنديدند.من معتقدم كه آقاي تاد قلب مهرباني دارد و همانند ديگر معلمانم براي او نهايت احترام را قائلم.


يكي ديگر از معلمانم آقاي منديس بود.او معلم زحمت كشي بود و روي شكل گيري شخصيت ما كوشش فراواني مينمود.هرگز فراموش نمي كنم كه او نهايت تلاشش را مينمود تا بچه ها با الگو گيري از شخصيتهاي مثبت رفتارها و عادات مفيدي را بياموزند.او واقعا داراي شخصيت موثر و موقري بود.


شر و شلوغ بودن من منحصر به محيط مدرسه نميشد .دايي هميشه عاشقم كه قبلا از او مختصري بازگو كردم قاصي غلام حيدر همان مردي كه با يك تبعه ترك ازدواج كرده بود مهارت زيادي در پيوستن به جوانان داشت و معمولا هدايت شوخي ها و كارهاي آنها را به دست ميگرفت.او بعضي اوقات هشت تا ده نفر از جوانان را سوار اتومبيل آلماني خود ميكرد و براي تفريح و انجام كارهاي خلاف به مناطق مختلف مي برد.يكروز تعدادي از ما را به باغ فره ره برد در آنجا مردي روي نيمكت نشسته بود و سرش كاملا طاس بود و زير نور آفتاب مثل چراغي برق ميزد.دايي ام از ما خواست كه برويم و با دست روي سر آن مرد بزنيم تا اسباب خنده ديگران فراهم شود و گفت هر كسي اينكار را بكند به او پنج روپيه خواهم داد.ما ترسيديم و قبول نكرديم.او خودش براه افتاد و درست پشت سر مرد بدبخت قرار گرفت و با شدت با كف دست پس گردن او كوبيد و فرياد كشيد بشير "  تو اينجا نشسته اي ؟ من يكساعت است دنبال تو ميگردم.مرد نگون بخت كه از شدت سيلي و برخورد دايي من يكه خورده بود با ناباوري به دائيم نگاه كرد و دائيم سريع شروع كرد به معذرت خواهي و اينكه او را اشتباه گرفته است.مرد بيچاره از جاي خود بلند شد و رفت در گوشه اي ديگر روي نيمكتي نشست.اينبار دايي شرط گذاشت كه هر كسي جرات كند و به سر اين مرد سيلي بزند به او ده روپيه خواهد داد.ما اصلا فكر نميكرديم كه او در فكر تكرار اينكار باشد و گفتيم اينبار ديگر قضييه با دعواي زيادي به آخر خواهد رسيد.دائيم خودش رفت و سيلس خيلي محكمتري دوباره به پشت گردن آن مرد زد و گفت بشير تو كجايي آخر من همين الان يكي را شبيه تو اشتباه گرفتم و به او پس گردني زدم.مرد برگشت و به دائيم نگاه كرد .از چشمانش نفرت و ناراحتي ميباريد .دائيم خيلي معذرت خواهي كرد و گفت كه اشتباهي او را زده است.بعد به سوي ما آمد و ما از خنده روي سبزه ها افتاده بوديم و دلمان را گرفته بوديم.البته دايي مرا دست كم نگيريد او در نيروي هوايي كار ميكرد و قبل از جدايي پاكستان از هند جايزه شمشير (شجاعت) را در نيروي هوايي هند برده بود.


قبل از آنكه وارد كلاس دهم بشوم در سن 15 سالگي يك دانش آموز متوسط بودم و معمولا در كلاس نفر چهارم ميشدم.در كلاس دهم نمرات درسيم افت شديدي پيدا كردند و دليل آن اين بود كه من اولين حس عاشقي را تجربه ميكردم.اولين تجربه عاشقي در جوانان بيش از آنكه مبتني بر عقل و درايت باشد بر ديوانگي و جنون استوار است و معمولا همه جوانان به اين مسئله دچار ميشوند و افراد مختلف هر كدام به شيوه خاص خودشان اين تجربه را مديريت و از عهده آن بر مي آيند.هر قدر كه آدم بيشتر وابسته به عشقش بشود مصيبت بيشتري را تحمل مي كند .من با همه وجود و احساسم درگير اين عشق شدم.من خجالتي تر از آن بودم كه بتوانم اولين قدم را در اين خصوص بردارم و در واقع اولين قدم را آن دختر برداشت .او دختر همسايه ما بود.همسن و شايد يكسال از من بزرگتر .من از اينكه مورد توجه او واقع شده بودم سرمست بودم.او زبان انگليسي بلد نبود و من زبان اردو را خوب نميدانستم و يكي از دوستانم نامه هاي او را برايم ميخواند و نامه هاي مرا براي او مي نوشت.نامه هاي ما را هم برادر موچك دوستم به ما ميرساند.


عشق بين من و اين دختر تا به آنجا پيش رفت كه من تلاش كردم تا به شكلي بيشتر با او در ارتباط باشم.براي اينكار به بهانه اي مادر بزرگم را روانه خانه آن دختر ميكردم و در جيب او نامه اي عاشقانه براي دختر همسايه ميگذاشتم و او بي خبر از همه جا وقتي به خانه آنها ميرفت آن دختر نامه را از جيبش بر ميداشت و ميخواند و پاسخ مرا هم به همين شكل برايم ارسال ميكرد.مادر بزرگ من بدون اطلاع نقش يك نامه رسان بي خبر را براي ما بازي ميكرد و يقينا اگر از موضوع با خبر ميشد حتما ناراحت ميشد .اين دختر اندام زيبايي داشت ولي بنظرم عشق ما بيشتر يك شيفتگي ظاهري بود و عميق نبود چرا كه وقتي والدينم خانه را عوض كردند و خانه جديدي نزديك باغ وحش كراچي در خيابان باغ گرفتند من اين دختر را فراموش كردم.


در خيابان باغ نيز عاشق يك دختر بنگالي (بنگلادش كنوني كه در آن زمان جزو پاكستان بود) شدم كه اين عشق هم مدت زمان كوتاهي دوام داشت و حالا ميدانم كه اين دختر در بنگلادش زندگي مي كند و زندگي خوبي هم دارد.بنظرم مادرم از همه ماجراها باخبر شده بود و با افت ناگهاني درسهايم  بشدت اظهار ناراحتي ميكرد.هر چند در آخر سال نتايج آزمون سالانه خوب بود و موفق شدم بعنوان شاگرد دوم كلاس نمرات خوبي را كسب و در درس رياضيات هم بعنوان بهترين محصل جايزه اول رياضيات را از آن خودم كنم.در اين زمان بود كه مادرم تصميم گرفت تا جاويد را به دانشكده خدمات اجتماعي پاكستان كه به عنوان عالي ترين نهاد حكومتي پاكستان مطرح است بفرستد.برادر كوچكترم نويد را براي تحصيل در رشته پزشكي به دانشكده پزشكي فرستاد و مرا هم به خاطر شيطنت و شلوغكاري به ارتش فرستاد تا منضبط شوم.تصميم مادرم به اجرا در آمد.

+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 1:5 |
ماهیگیری از آب گل آلود شانگهای شاید احمدی نژاد را بتوان یکی از خوش شانس ترین روسای جمهور پس از انقلاب نامید. خوش شانسی وی زمانی بر من مسلم شد که درست در اوج مناقشه هسته ای ایران و زمانی که همه نواخته شدن شیپور جنگ امریکا را قریب الوقوع می پنداشتند بحران اوستیای جنوبی به شدت بر پرونده هسته ای ایران سایه افکند و آن را تبدیل به عنوان درجه دو و سه اخبار خبرگزاری ها کرد. اما روند خوش اقبالی رییس جمهور همچنان ادامه یافت و امروز رییس جمهور برای شرکت در هشتمين اجلاس روساي كشورهاي عضو سازمان همكاري‌هاي شانگهاي وارد کاخ سامان در دوشنبه شد. در حقیقت فرصت طلایی ایران برای نزدیک شدن به بزرگترین پیمان ضد غربی چنان به موقع شکل گرفته است که برخی عدم کسب دستاوردی ارزشمند از این اجلاس را ضرری جبران ناپذیر می پندارند. آنچه بیش از همه توجه دنیا را به این اجلاس معطوف کرده است دو بحران بزرگ مرتبط با این اجلاس است. بحران گرجستان و روسیه و بحران هسته ای ایران. با وجودی که سازمان همکارى هاى شانگهاى (SCO) هنوز در قامت یک نهاد سازمان یافته برای ورود به عرصه های کلان سیاسی و اقتصادی ظاهر نشده اما برخی کارشناسان معتقدند حضور ایران در اجلاس سازمان همکاری های اقتصادی شانگهای می تواند به مفهوم حلقه اتصال خاورمیانه با حوزه آسیای مرکزی و قفقاز باشد. از سوی دیگر با توجه به فشارهای جهانی بر ایران و نیز جبهه بندی جدید آمریکا و روسیه و حضور چین در ائتلاف شرق، ایران در اجلاس این دوره می تواند و می بایست دستاوردهای بیشتری نسبت به ادوار گذشته داشته باشد. اجلاس شانگهای هنوز از قواعد و ویژگی های لازم برای تبدیل شدن به یک ناتو در شرق فاصله بسیار دارد ولی ساختار، اهداف و ترکیب اعضای آن به‌ویژه در دوره تعمیق شکاف غرب و شرق به گونه ای است که قادر است از هژمونی آمریکا در منطقه بکاهد. هشتمين اجلاس در حالی برگزار خواهد شد که در آن روساى جمهورى قزاقستان، تاجيکستان، ازبکستان، قرقيزستان و چین و روسیه به عنوان اعضاى دائم و روساى ايران، هند، مغولستان و وزير خارجه پاکستان به عنوان اعضاى ناظر و نیز روساى جمهور افغانستان و ترکمنستان به عنوان مهمان حضور خواهند داشت. محمود احمدى‌نژاد صبح پنج‌شنبه در اجلاس شانگهاى سخنرانى و در حاشيه آن با شمارى از روساى‌جمهور حاضر در اين اجلاس ديدار و در زمينه تقويت و گسترش مناسبات و مسائل منطقه‌اى و بين‌المللى تبادل‌نظر مى‌کند. حتی بی توجه به دستاوردهای عادی و جاری چنین اجلاسی در سطح منطقه که با حضور دو قدرت اقتصادی و سیاسی دنیا هم همراه است، از طرف ایرانی حاضر در اجلاس انتظار می رود تا ضمن تقویت روابط با بزرگان و چانه زنی در زمینه مسائل و مشکلات، زمینه های همگرایی بیشتر با آنان را فراهم کرده و نقش آفرینی ایران را به مثابه کشوری اسلامی و خاورمیانه ای حاضر در اجلاس تقویت کند. دیگر اینکه قطعا محمود احمدى‌نژاد - که گفته می شود با دميترى مدودف نیز ملاقاتی خواهد داشت - می تواند از فرصت زمانی فعلی، موقعیت جدید روسیه و شرایط حاکم بر همسایگان شمالی بیشترین بهره مندی را در مذاکرات و قرارهای خود داشته باشد. اگر دیدار با مدودف انجام شود اين اولين ملاقات رئيس جمهور جديد روسيه با همتاى ايرانى اش است.(دیپلماسی ایرانی) به هرحال این پیمان محمل بسیار ارزشمندی برای توسعه روابط و ضریب نفوذ منطقه ای ایران خصوصا در شرق است و حضور موثر دیپلماتهای ایرانی می تواند دستاوردهای ارزشمندی برای کشورمان به همراه داشته باشد. بر خلاف برخی هرگز آرزو نمی کنم احمدی نژاد در سیاست خارجه خود شکست بخورد .چراکه شکست وی شکست ملت ایران است. امیدوارم خوش شانسی رییس جمهور که روزهای گذشته در داخل تحت فشارهای شدید گروههای داخلی بود و تنها به لطف سخنان رهبری از میزان این فشار برخود کاسته است در سیاست خارجه ادامه یابد و ملت ایران این روزهای سخت را در امور بین الملل خود به سلامت از سر بگذراند.
+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 22:2 |

 

گرامیداشت یاد شهدای فاجعه کشتار شیمیایی حلبچه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دکتر رویا پورقربان در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 5:0 |